

سد سازي،جاده،خط لوله، فنس کشي و حالا گونه ي غير بومي!
آيا هنوز هم ميشه به خجير گفت پارک ملي ؟ چرا بايد همين چيزي هم که از خجير مونده رو بدست خودمون نابود کنيم؟
اگه هم قبول کنیم که تو مشکلات قبلی خجیر سازمان هیچ نقشی نداشته این دفعه مشکل خود سازمانه!
بعد از تجربه ي دشت ناز ، جزيره ي اشک و پارک اروميه حالا گوزن زرد به تهران خواهد اومد.
نميدونم شايد من خبر ندارم مگه گوزن زرد رو به دز و کرخه که زيستگاه اصليش بود برنگردوندن؟ مگه اونجا چه مشکلي داشت؟
اصلا چه دليل داره که گوزن زرد به تهران منتقل بشه؟
درسته که گونه ي با ارزشيه.درسته که تکثير نسلش خيلي مهمه. ولي نه اينجا در خجير ، بلکه در زيستگاه اصليش منطقه ي دز و کرخه. نه در خجیر!
البته به قول همشهری میتونه یه منبع اکوتوریستی باشه!
عزیز من، قشنگ ،اکوتوریست؟ فقط اکونابودی تو خجیر وجود داره! کدوم اکوتوریست؟
البته باید ببینیم نظر کارشناسها چیه ولی هر چی باشه من فکر نکنم مثبت باشه.
بعد از خداحافظی با سرخه حصار شاید حالا وقته خجیره.ولی ...

-----------------------------
در حاشیه:
اگه کسی از بچه ها نظر مثبتی در مورد این طرح داره لطف کنه تو قسمت نظرات بنویسه شاید ما هم توجیه شدیم.
چه قدرتی!
از اون موقعی که یه بارون و تو تا دونه ی برف از این آسمون همیشه تیره ی تهرون افتاد و من عین این ندید پدید ها اومدم تو وبلاگ نوشتم یک چیکه آبم از این آسمون نیفتاد هیچ بعضی روزها اصلا دیگه نمیشه این گرمای تهرون رو تحمل کرد.
البته تازگی ها یه ذره هوا بهتر شده ولی هنوز هوا گرمه فقط امید وارم کار به سهمیه بندی شدن آب و کارت آب نکشه! مثلا روزی 3 لیتر آب!
ولی الان هر جا هستیم و تو خونه دانشگاه دعا کنیم که بارون هر چه زودتر بیاد و این هوای کثیف تهرون رو پاک کنه. اتفاقا همین دیشب بابک که یکی از بچه های همین وبلاگ زیر سرم بود بدلیل مسمومیت ناشی از هوا ی آلوده.
دعا کنیم برای بارون
و دعا کنیم برای خودمون!
--------------------------------------
در حاشیه:
به قوله یکی از بچه ها اگه همینجوری پیش بره ایرانسل در طرح تعویض دمپایی فرسوده هم وارد خواهد شد.
مثلا دمپایی کهنه بیار ایرانسل ببر!
خارج از شوخی امروز رفتم یه سیم کارت ایرانسل مخصوص SMS خریدم که شمارش سمت چپ وبلاگ هست از این به بعد با بازدیدکننده های وبلاگ SMS بازی کنم! اگه کاری داشتین بگید.در ضمن زنگ نزنید چون هیچوقت زنگ نمیخوره!
09356538669
اینم شمارش لطفا وقتی SMS میدین اسمتونم بنویسید.وگرنه جواب نمیدم!
در ضمن اگه کسی گوشی گوشت کوب داره من خریدارم! چون الان یه گوشی برای این سیم کارت جدیده لازم دارم گفته باشم پول زیادی هم ندارم!
در حاشیه ی این پست بیشتر از خودش شد!
آقا یا خانم عابدی: اولا پیدا کردن یه وبلاگ محیط زیستی که کار بچه های دانشجو باشه زیاد سخت نیست که انقدر گندش کردی!
دوما در مورد ارزش مقالات فکر کنم کمی کم لطفی کردید!
سوما:اینجوری که شما زدی تو سر ما انتظار چی جوری انتظار دارید که مطالب شما رو توی این وبلاگ بذارم؟ پس من هیچ قولی نمیدم و لطف کنید یه وبلاگ راه بندازید مطالب با ارزشتون رو اونجا با نام خودتون درج کنید!
در کل خیلی ممنون از کامنت پر بارتون!
آقا رضا: شرمنده ام که دیر جوابتون رو دادم خیلی سرم شلوغ بود، اما در مورد منابع کنکور میتونید از این کتابها استفاده کنید:
اکولوژی آقای اردکانی
اکولوژی آقای میمندی
شناخت دکتر وهاب زاده
پارکداری مهندسی مجنونیان
مناطق حفاظت شده مهندس مجنونیان
آمایش دکتر مخدوم
ولی خارج از اینها قول میدم از یکی از بچه های وبلاگ بخوام منابع رو بطور کامل تو وبلاگ بذاره.
خانم مهناز خانم: شما لطف دارید!(چه جواب طولانی ایی!)
خانم یا آقای مهرآوه: این که واژه ی مهندسی از اول اسم رشتمون حذف شده چیز جدیدی نیست که! خیلی ببخشید ها، ولی حالا مثلا چیکار کنم همههمهم؟
خانم یا آقای آشنا: از اظهار لطف بی حد و اندازه تون بخاطر باخت تیم فوتبال ما اونم با نتیجه ی 3-2 خیلی ممنون ولی اینو بدون که همش تقصیر این بازیکن نما هایی چون ... بود وگرنه ما تو بازی قبلی با همون تیم 20 تا زده بودیم و فقط 3 تا خورده بودیم!
آقای مجدیان: ممنون از اشارتون مشکل حل شد.
----------------------------
در حاشیه:
میگه: چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
که معنیش بماند!
حکایت رنجی که شیفتگان محیط زیست می کشند نه قصه است که بگویند و نه افسانه است که بنویسند، داستانی است که هر روز در گوشه گوشه این کهن بوم تکرار می شود. هر بار عزیزی از حافظان سبزپوش محیط زیست جان خود را در راه آرمانی که به آن دل دارد، فدا میکند.آرمانی که جز حفاظت و حمایت از آفریده های باریتعالی نیست.
زخم استان خوزستان هنوز از فراق شاعر انقلابی اش قیصر امین پور التیام نیافته بود که بار دیگر غم جانکاه عروج فرزندان سبز جامه اش را به عزا نشست. صبحگاه روز جمعه 86/8/18 مأمورین حفاظت محیط زیست شهرستان دزفول که در پاسگاه محیط بانی دز مشغول خدمت بودند، در پی گشت و کنترل منطقه میان آب نیشکر هفت تپه قطعه 16 به متخلفینی که در حال شکار پرنده ی زیبا و حمایت شده ی دراج بودند برخورد میکنند.متخلفینی که به جرم خود و برخورد قاطع مأمورین واقف بودند، اقدام به فرار می نمایند و در تعقیب و گریز ، خودرو پاژن مأمورین حفاظت محیط زیست واژگون می شود.
حادثه تلخ است و جانکاه.....

قدرت الله ساتیاروندی و مسعود نجفی در دم جان می سپارند و به درجه ی رفیع شهادت میرسند و ایثارگرانی چون عبدالرضا پور غلام خباز و نور قدم رزاقی و آقای زهیری به شدت دچار جراحت شده و با همکاری کارگران مزارع نیشکر از میان تکه های آهن بیرون کشیده می شوند و اگر حضور بموقع و فداکارانه مرکز فوریتهای پزشکی استان خوزستان ، آقای دکتر موسوی و نیروی انتظامی نبود، شاید امروز این فاجعه عمق بیشتری داشت.
امروز ما در غم از دست دادن عزیزانمان به سوگ نشسته ایم و گویا هنوز برای آنان که قانون را آگاهانه می شکنند و برای کسانی که باید چتر حمایت خود را بر سر مأموران محیط زیست بگسترانند زنگها به صدا در نیامده اند. گله و شکایتی نیست که اگر هم باشد بارها پیش از این در قالب نامه نگاری های متعدد اداری به بایگانی سپرده شده است. وقتی متخلفین به ابزار زور مسلح میشوند آیا مأموران محیط زیست نباید در مقابل تجهیز شوند؟
ما عزیزانمان را به خاکی سپردیم که آنها از آن سالها حفاظت کردند . اتفاقاتی از این دست تلنگری است برای همه ی ما که قدر حافظان راستین محیط زیست را بدانیم. محیط بانانی که بی طمع نام و نان گوشه گوشه ی ایران عزیز را می پیمایند تا مبادا دستان ناپاک قانون ستیزان و قانون شکنان به مخلوقات خداوند تحدی کنند.
دانشجویان محیط زیست صنعت آب و برق اصفهان و دانشجویان آموزشکده محیط زیست ضمن گرامی داشتن یاد و خاطره ی عزیزانی که در این سانحه و در راه دفاع از گنجینه های ارزشمند طبیعت ایران اسلامی مظلومانه به شهادت رسیدند و آنان که تن شان زخم خورده و رنجور افتاده اند، از مسئولان محترم و تصمیم گیران سازمان محیط زیست خواستاریم که بیش از پیش محیط بانان سخت کوش خود را حمایت نمایند چرا که به قول و قلم قیصر امین پور:
.... حرفهای ما هنوز نا تمام
نا نگاه میکنی وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی!
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چه زود دیر میشود!
دانشجویان آموزشکده محیط زیست کرج
دانشجویان آلودگی محیط زیست مجتمع آموزشی صنعت آب و برق اصفهان
-----------------------------------
در حاشیه:
ضمن ابراز تأسف و تسلیت خدمت تمامی دوستداران محیط طبیعی ایران زمین از تمامی دوستانی که این مقاله را مطالعه کردند خواهشمندم آن را در وبلاگ خود منعکس کنند.
اين نوع گورخر، حيواني قوي است و رنگ قسمت جلو و بالاي بدن آن اختلاطي از قهوهاي روشن و خاكستري زرد است. بغلها و شكم اين حيوان سفيد است و نوار سياهي بر پشت دارد كه يال را به دم حيوان وصل ميكند.
حس بينايي، شنوايي و بويايي در اين جانور بسيار قوي است. براي دوري از خطر انسان ممكن است تا صدها كيلومتر از محل زندگي خود دور شود و به مناطق نيمهكويري و دور از دسترس انسان پناه ببرد.

گورخر دشمن طبيعي ندارد اما بر اثر تعقيب و شكار بيرويه و به واسطه اعتقاد به خواص درماني استخوان و گوشتش در معرض نابودي است.
از اين جانور در گذشته به تعداد زياد در حاشيه كوير مركزي از طبس تا سمنان، جنوب ورامين، نزديك قزوين- دشت گاوخوني اصفهان، نيريز فارس، ابرقو (ابر کوه) و هرات يزد، بافت و سيرجان كرمان و مناطق مرزي سرخس وجود داشته است. اما اكنون فقط تعدادي از آنها در مجموعه حفاظت شده توران در سمنان، بهرام گور در فارس و منطقه مرزي سرخس باقي مانده است.
برای دیدن عکس روی ادامه ی مطلب کلیک کنید .نام عکس این هفته:
آخ!
با تشکر از مدیریت وبلاگ ماندانا این رد بخاطر ارسال عکس
---------------------------------
در حاشیه:
*ببخشید این هفته انقدر سرم شلوغ بود که هیچ مطلبی نتونستم بذارم ولی سعی میکنم تا آخر هفته چند تا مقاله تو وبلاگ بذارم.
مقاله ی قشنگ زیر رو که به قلم زیبای دكتر اسماعيل كهرم و بر مبنای مشاهدات در پارک ملی سرنگیتیه تانزانیاست با توجه به این نکته بخونید که:
"پارك ملي سرنگتي فقط 15 كيلومتر مربع وسعت دارد كه در آن 5 هزار قلاده يوز زندگي ميكند. در سراسر اين پارك، و مناطق مجاور مانند «ماسائي مارا» و «امباسالي» زمين پوشيده از انواع جانوراني است كه طعمه بالقوه يوزپلنگ محسوب ميشوند. با اينهمه زندگي يوزپلنگ در دشتهاي سرنگتي سخت است."
تلاش برای بقا:
يوز مادر در حال ليسيدن توله خود بود. تازه بچهها غذا خورده بودند و احتياج به تيمار و نظافت داشتند. دهان خونآلود موجب انتشار رايحه خون در دشت ميشد. جانوران درنده سرگردان مانند شيرها را ممكن بود جلب كند. مادر با حوصله تمام كار نظافت 3 توله را به پايان رساند. بچهها شنگول از سر و كول مادر بالا ميرفتند. دم او را گاز ميگرفتند و از پشت او سر ميخوردند و به زمين ميافتادند. مادر با كمال صبر شيطنت بچهها را تحمل ميكرد. حدود 8 هفته از تولد بچهها ميگذشت و تا 18 ماهگي كه مستقل ميشدند راه زيادي را بايد طي ميكردند.
با آنهمه خطري كه در انتظار آنها بود و شايد هيچكدام به سن استقلال نميرسيدند. لانه در پاي تپه كوچكي قرار داشت و به خوبي استتار شدهبود. بعد از مدتي مقابل چشم توريستها كه از فاصله 50 متري و از داخل اتومبيل بدون سقف آنها را نظاره ميكردند بچهها خوابيدند. مادر به آهستگي برخاست. پاها و دستهاي بلندش را راست كرد.دستها را جلو گذاشت. شانهها را پائين داد و انتهاي بدن را به بالا كشيد. حالتي شبيه خميازه. خستگي در رفت و خود را براي كار آماده كرد. پر كردن 4 شكم (3 توله و خودش) كار سنگيني بود.مادر از لانه بيرون آمد. گردن كشيد و چشمها را مانند تلسكوپ به افق دوخت. دشت از وجود موجودات گوناگون مواج بود. ولي مادر بهدنبال طعمه دلخواهش بود؛ غزال تامپسون. نوعي آهو كه در سرعت و تغيير مسير دادن همراه يوز تكامل يافته است.
اين 2 در طول زمان با هم مسابقه دادهاند و سرعتشان به مرور زيادتر شده. حالا تفاوت بردن و باختن براي غزال مرگ و زندگي است و براي يوزپلنگ گرسنگي يا سيري خودش و تولهها. تلسكوپ خدادادي را به كار برد و يك دسته غزال را در دو سه كيلومتري پيدا كرد. آهسته به طرف گله حركت كرد. بعد از چند دقيقه به نزديكي گله رسيد. ناگهان روي زمين خم شد و خزيد، به طرف گله پيش رفت. هدف از اين خزيدن نزديك شدن به فاصله 30 تا حداكثر 100 متري غزالها بود.او ميدانست كه اگر غزالها او را قبل از فاصله ببينند، امكان صيد نخواهد داشت. او بايد حتيالمقدور خود را به طعمه نزديك ميكرد. همين كار را هم كرد. پشت بوتهها به صورت خزيده به جلو رفت. احساس ميكرد گله متوجه حضور او شده، از اينرو بيحركت ايستاد.
حتي دست راست خود را كه بلند كرده بود به زمين نگذاشت. او ميدانست كه كوچكترين حركت از جانب او توجه گله را جلب ميكند. گله آرام گرفت او را نديده بودند. چند قدم ديگر به جلو حركت كرد. نقطههاي روي پوستش شكل بدن او را ميشكست و تشخيص طرح بدن او براي گله غيرممكن بود. مجددا بيحركت ايستاد. زاويه حركت خود را در امتداد غزال قرارداد. كمي خود را به زمين نزديك كرد. دستها و پاهايش جمع شدند و ناگهان بهطور انفجاري به حركت درآمدند. حال ديگر گله غزال با هم به حركت درآمدند. 20 تايي بودند. حدودا 50 متري فاصله بين يوز و غزال به سرعت كم ميشد.6 ثانيه از حركت يوز گذشته بود و حال سرعتش بالاي 60 كيلومتر در ساعت بود. 5 ثانيه بعد سرعت به بيش از 70 كيلومتر رسيد و نزديك آخرين غزال گام برميداشت. مادر، اين غزال را نشان كرده بود. سنگين و آهستهتر از ديگران بود. در 2 قدمي غزال، ناگهان يوز سرعتش بهشدت كاهش يافت و غزال جان بهدر برد. يوز حدود 600 متر دويده بود و ديگر توان نداشت كه با آن سرعت ادامه دهد. پرههاي بينياش به شدت باز و بسته ميشد، تا هواي كافي به ششهايش برساند. سينهاش بالا و پايين ميرفت. به آهستگي بازگشت و پشت بوتهاي نشست. مدتها نفس نفس ميزد تا آرام گرفت و روز از نو و روزي از نو. عجب زندگي سختي است زندگي يوز. تنها هر 5 حمله يكبار موفق به شكار ميشود.خسته از جاي برخاست. اين بار يك گله «گنو» نزديك شدند. چند كره كوچك با آنها بود. طعمه خوبي بودند. روي زمين خزيد و به گله گنو نزديك شد. باز هم با زحمت فاصله را كم كرد. در جهت خلاف حركت باد حركت ميكرد. تا بوي او به گله نرسد. و باز هم ناگهان از جايش جهيد. اين بار سرعت كمتر طعمه موجب شد كه زود به يك كره برسد. روي كره گنو پريد و او را به زمين زد. يوز گلوي كره گنو را فشرد. خودش هم از راه دهان نميتوانست تنفس كند ولي بيني پهن و عميق او قادر به تأمين هواي شش او بود.
زندگي سخت يوز
وقتي كه كره گنو بيحركت شد، يوز سريعا شروع به بازكردن حفره شكمي حيوان كرد. جگر، قلوه، و شش را بايد سريعا ببلعد. فرصت كم است. اتومبيل سرباز توريستها به يوز و طعمهاش نزديك شد.
فاصله ما فقط 60 يا 70 متر بود. ناگهان سر و كله 5 كفتار از دور پيدا شد. اينها به زودي دريافتهاند كه اتومبيل توريستها وقتي متوقف ميشود شكاري در گرفته است و براي بدست آوردن طعمه به آن طرف هجوم ميبرند. ناگهان يوزپلنگ كه با آن زحمت شكار را به زمين زده بود، توسط كفتارها احاطه شد. جنگ را باخت و صحنه را خالي گذاشت. جانش در خطر بود. كفتارها در 15 دقيقه حتي استخوانهاي كره گنو را بلعيده بودند.
آنچه را كه نتوانسته بودند ببلعند، مانند دست و پا و سم يا جمجمه گنو را از بدن جدا كردند و با خود بردند. تنها يك كله بزرگ خون آلود روي زمين باقي ماند، كه آنهم بهزودي توسط باكتريها محو ميشد! عجب زندگي سختي است زندگي يوز. هنوز گرسنه بود و بايد براي خودش و تولههايش غذا بدست آورد. باز هم بايد از ابتدا شروع ميكرد. دوباره همه چيز بايد تكرار ميشد. خزيدن روي سينه تا نزديكيهاي طعمههايش رفتن و ناگهان يك حركت انفجاري و گامهايي كه هر كدام 7 متر طول داشت و در تعقيب غزال تامپسون. گله مجددا رم خورده بودند. فاصله هر آن نزديكتر ميشد. تقريبا درست سر يك غزال فرّار رفت. باز هم غزال براي جان فرار ميكرد و يوز براي نان او را تعقيب. هرچند اگر به همين منوال پيش ميرفت، تلاش يوز هم براي نان تبديل به تلاشي براي جان ميشد.
در حملات متناوب خستگي شديد ميشود. اسيد لاكتيك در عضلات فرسوده تشكيل ميشود و براي از بين بردن آن نياز به ساعتها استراحت خواهد بود. يوز دست خود را دراز كرد كه پشت پا به غزال بزند و با آن سرعت او را سرنگون كند. ناگهان غزال با يك مانور فوقالعاده سريع، تغيير جهت آني داد و در كسري از ثانيه دهها متر از غزال فاصله گرفت. آنهم در جهت ديگري!!
غزال جان سالم بهدر برد و يوز خسته بعد از چند ثانيه متوقف شد و آهسته آهسته به طرف نيزار مخفيگاه خود پيش رفت. نفس نفس بسيار تند او مدتها ادامه يافت و در نهايت سر را ميان2 دست خود قرار داد و چرت زد. «عجب زندگي سختي است زندگي يوز».
غروب نزديك ميشد و يوز ميانهاي با شبگردي نداشت. يكبار ديگر فرصت داشت شانس خود را امتحان كند. اين آخرين فرصت براي امروز بود. اگر شب گرسنه ميماند شكار فردا مشكلتر ميشد. از جا برخاست و رفت. باز هم گله غزالها نزديك او بودند. چند بره غزال در ميان گله بود.
اينها ميتوانستند راحتتر هدف قرار گيرند ولي براي 4 شكم گرسنه غذاي كافي تهيه نميشد. چارهاي نبود. توانايي تعقيب غزال تندرو بالغ را نداشت. يكي از برهها را تعقيب كرد و به زمين زد. گله دور شد و رفت. بعد از مدتي لاشه بره را به دندان گرفت و به طرف لانه محل حضور تولهها راه افتاد. در نزديكي لانه صداي خاص خود را سر داد.
2 توله از مخفيگاه بيرون دويدند. مادر لاشه را زمين گذاشت. توله سوم نيامد كه نيامد.
با آن همه كفتار، شير و پلنگ در دشت، كوچكترين اشتباه همه چيز را تمام ميكند. مادر، فرزند را از دست داده بود....«عجب زندگي سختي است زندگي يوز». لااقل شكم آنها سير شده بود.
فردا، روز از نو روزي از نو. صبح با خميازهاي آغاز شد. بچهها هنوز خواب بودند. مادر بيرون زد. باز هم تلسكوپ چشمها را به كار گرفت. در دشت از غزالهاي تامپسون خبري نبود ويلدبستها (گنو) هم رفته بودند. از دور شبح يك گله پيدا شد. دقت كرد. درست بود يك گله بزرگ در حركت بود. فاصله خيلي زياد بود. با حوصله شروع به دويدن كرد. باز هم به نقطه كمين رسيد. پشت را خم كرد و به زمين چسبيد و خزيده پيش رفت.
هنوز جانوران را تشخيص نداده بود، خوب دقت كرد. يك گله گاو ميش بود كه هركدامشان حدود 8 برابر وزن او را داشتند! شانس حمله و كشتار آنان را نداشت. او 2 گوساله چند روزه را در گله نشان كرد. سنگين و ناشيانه راه ميرفتند. امكان صيد آنها وجود داشت. پيش رفت و در آخرين لحظه بهطور انفجاري به حركت درآمد. گله از جا كنده شد ولي گوسالهها پشت مادر و پدر كوهپيكر خود پنهان شدند.
يوزپلنگ از جلو چند گاو ميش خشمناك عبور كرد و سعي كرد به گوساله نزديك شود. يكي از گاوميشها ناگهان حمله كرد. شاخ راست خود را به طرف يوزپلنگ پرتاب كرد. يوز با جهشي از جلوي شاخ رد شد. ولي انتهاي بدن او به سر شاخ گير كرد. گاوميش به آساني او را روي شاخ بلند كرد و چندين متر در هوا پرتاب كرد. به زحمت از زمين برخاست و آنچه از جانش مانده بود را برداشت و فرار كرد. نيروي دويدن نداشت. شاخ گاو ميش كار خود را كرده بود. لنگ لنگان به گوشهاي خزيد.نگاهي به زخم عميق خود كرد. خون فراواني را از دست داده بود. مقداري از آنرا ليسيد. ولي خون بند نيامد. سرش گيج ميرفت. درد بيحالي، گرسنگي، خونريزي همه عذاب آور بودند. خوابش ميآمد. سر را بين 2 دست گذاشت و چشمهايش را فرو بست. به فكر بچههايش بود...
«عجب زندگي سختي بود زندگي يوز.»
نمیدونم اسمش و رو چی میشد گذاشت!؟
نگه داشتن احترام؟
کوتاه اومدن؟
مراعات زمان و مکان رو کردن؟
یا ....؟
نمیدونم چرا دکتر مخدوم موقعیت به این خوبی رو از دست داد. حتما دلایل خاص خودش داشت.

نمیخوام کم بنویسم که توی وظیفم کوتاهی کرده باشم و نه میخوام انقدر راستش(!) رو بگم که حراست دانشگاه دوباره بهم گیر بده.
حدودا ساعت 5 چهارشنبه بود که از طرف یکی از بچه های انجمن یورپلنگ آسیایی برام SMS اومد که امشب مناظره ی دکتر مخدوم با خانم جوادیه!
واقعیتش خیلی خوشحال شدم به تمام بچه های دانشکده که موبایل داشتن و شمارشونو داشتم پیام رو ارسال کردم.به بعضی ها هم زنگ زدم.
ساعت 8 شد و اخبار شروع شد.بعد از خبر هم توی برنامه ی 45 دقیقه ی شبکه ی خبر به خیال خودمون مناظره شروع شد.
همیشه توی مسئله ها یه مقدار ناچیز داریم که ازش صرف نظر میکنیم! اینجا هم این اپسیلون مجری برنامه بود که اطلاعاتش زیر صفر بود و فقط گفت:
سلام بینندگان عزیز.
یه گزارش ببینیم.
وقت برنامه تموم شده!
دکتر مخدوم بحث رو خوب شروع کرد ولی نمیدونم چرا ادامه نداد و آخر هر موضوع میگفت تقصیر شما نیست!
و سر کار خانم فاطمه واعظ جوادی با افتخار می گفت بینندگان ببینید دکتر مخدوم میگه تقصیره من نیست!

البته این برنامه چند تا سود هم داشت:
1) 45 دقیقه وقت برای یه مناظره محیط زیستی در صدا و سیما یه اتفاق نادر بود.که البته بدلیل همزمانی با پخش سریال چارخونه احتمالا خیلی ها سریال رو ترجیح دادن! پس هیچ!
2)از یه جمله ی دکتر مخدوم خوشم اومد، گفت چرا شما بعنوان معاون رئیس جمهور باید اجازه بدید وزرا اصلا بفکر ساخت پتروشیمی توی گلستان بیفتن! چه برسه به اینکه پس فردا محیط رو هم داغون کنه.
3) جرات ندارم این یکی رو بگم!
-----------------------------
در همین رابطه بخوانید در وبلاگ:
دیده بان محیط زیست ایران
پلنگ صورتی
همنهاد
دوستدار حیوانات و محیط زیست
----------------------------------------
در حاشیه:
*خیلی جالبه قبل از مناظره وقتی میخواستم خبر رو توی وبلاگ بنویسم کل اینترنت رو دنبال عکس دکتر مخدوم گشتم ولی چیزی پیدا نکردم!
مناظره دکتر مخدوم با خانم جوادی
امروز ۴ شنبه ساعت ۲۰
شبکه ی خبر

حتما ببینید و به همه خبر بدید.
فیلمی از لحظه مرگ دلفین ها در سواحل دریای عمان
سلام بچه ها
راستش رو بخواید فکر نکنم خبری که می خوام بدم
خبر خوبی باشه ولی مجبورم بگم
زمان آزمون کارشناسی ناپیوسته 1387 به اردیبهشت ماه موکول شد.
زمان ثبت نام : 20/11/86 تا 10/ 12 /86
برگزاری : 20/2/87 در دو نوبت صبح و بعد از ظهر
ای یوز پلنگ اسوده بخواب که محیط بان بیدار است
ای وای محیط بانان (ورودی ۸۵) در حال بازی فوتبال هستند اگه نمی خواهی به سرنوشت شیر ایرانی
دچار بشی خودت دست بکار شو........
برای عرض خسته نباشید به محیط بانان فوتبالیست شعری را به شما تقدیم می کنیم :
الا ای محیط بان خسته بیا بریم آهو آنجا نشسته
نکن دیگر تو با توپ بازی چرا که یوز پلنگ تنها نشسته
بیا ای پر انرژی پر هیاهو بخور چای و نایست فال گوش
اگر چایی ز تو خواست یک محیط بان حمید می گه فقط چای تبرک
مطالبی که قید کردم به طور کلی است که امیدوارم مورد استفاده تان قرار بگیرد و شما را تا حدودی با این دریاچه ی زیبا آشنا کرده باشم.
نام: مقدمه ایی بر خاک
برای بارگذاری اینجا کلیک کنید.
------------------------------------
در حاشیه:
*یکی از دوستان از شرایط عضویت تو گروه نویسندگان وبلاگ پرسیده بود.برو ای میلتو چک کن یه هفته است جوابتو دادم! شاید پشیمون شدی! در هر صورت گفتم که گفته باشم.

كد بنرها ي گروه