تبليغاتX
پالاس ایرانی ، فارغ التحصیلان آموزشکده محیط زیست کرج
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
فارغ التحصیلان بازیافت آموزشکده

چند روز پیش ای میلی برام اومده بود که من از واقعیت ماجرا نتونستم اطلاعی بدست بیارم.تصمیم گرفتم متن میل رو اینجا بذارم.لطفا عزیزانی که اطلاعاتی دارن حرفاشون رو تو نظرات بنویسن. 

متن میل:

"باسلام
من فارغ التحصیل بازیافت 85 هستم وکارمند رسمی محیط زیست از همون ابتدا که آموزشکده دانشجوی بازیافت تربیت کرد متاسفانه چون رشته جدیدی بود فارغ التحصیلان نتوانستند در هیچ اداره ای استخدام بشن وحتی محیط زیست هم دانشجوی دست پرورده خود راقبول ندارد خلاصه نامه نوشتیم ,تحصن کردیم ,پیگیری کردیم تااینکه سازمان حفاظت محیط زیست نامه ای به مدیریت وبرنامه ریزی وقت (دفتر نظامهای استخدامی )نوشتند وبازیافت را به همراه چند رشته دیگر جهت امکان استخدام در محیط زیست معرفی کردندوفارغ التحصیلان بازیافت بتوانند بعنوان کارشناس محیط زیست در محیط زیست استخدام شوند اما متاسفانه این نامه دو سال است که در سازمان مدیریت وبرنامه ریزی خاک میخورد واز سوی محیط زیست هم پیگیری جدی به عمل نمی آید  فقط دانشجویان جسته گریخته پیگیری میشود.به هر حال آدم دوسال زحمت میکشه در دانشکده وابسته به محیط زیست ولی نتوانه در محیط زیست استخدام بشه خیلی سخته .با تشکر

+ نوشته شده در ساعت 0:5 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
در باب کارورزی و کنکور کاردانی به کاشناسی!

این روزها همه بچه ها مشغول درس خوندن برای کنکور کاردانی به کارشناسی که بیستم همین ماه برگزار میشه هستن.برای همشون به خصوص دوست و آشنای خودم آرزوی موفقیت میکنم.
منم که فعلا هستم! فقط وبلاگ مینویسم! به جای منم تست بزنید!
اما در مورد کارورزی؛
تا اونجا که منابع اطلاعاتی ما تو آموزشکده خبر دادن، تاریخ کارورزی 1 مرداد و مدت اون 7 تا 10 روزه.استان مقصدمون استان اصفهان و استادهای همراه نیز: دکتر میگونی ، دکتر سعیدپور و دکتر طالبی هستن.فقط امیدوارم این استاد ها هر کدوم برای درس خودشون یک گزارش نخوان!

اما یک سوال بیولوژی حیوانات شکاری ازتون میپرسم! لطفا جوابش رو توی کامنتها بذارین.هر کس جواب بده معلومه که خوب درس خونده!

*کدام یک خط اشک ندارد؟
الف)یوزپلنگ           ب) روباه قرمز            ج)زیرگونه شاه یوزپلنگ         د)گربه پالاس

+ نوشته شده در ساعت 13:23 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
عضویت در وبلاگ

بخش جدیدی که به وبلاگ اضافه شده ، قسمت "عضویت در وبلاگ" است که میتونید لینکشو در سمت راست توی منوی اصلی ببینید.این بخش در واقع عضویت در خبرنامه وبلاگه.از اونجایی که ممکنه کسایی باشن که نتونن مداوما به وبلاگ سر بزنن و از خبرها اطلاع پیدا کنن ، میتونن با عضویت در این قسمت از طریق ای-میلی که حاوی برخی از مهمترین خبرهای:محیط زیست ایران، رشته ی محیط زیست و آموزشکده است از جدیدترین خبرهایی که در وبلاگ قرار گرفته با خبر بشن.
برای عضویت کافیه روی لینک "عضویت در وبلاگ" از منوی سمت راست کلیک کرده و در صفحه ایی که باز میشه آدرس پست الکترونیک و نام خودتون رو وارد کنید.
همچنین دوستان عزیز با نصب نوار ابزار هدهد میتوانید از بروزرسانی این وبلاگ و وبلاگها و سایتهای برتر محیط زیست مطلع شوید.

+ نوشته شده در ساعت 13:22 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه دهم تیر 1387
سلام پالاس ایرانی!
اسم این وبلاگ از این به بعد "پالاس ایرانی" است.

با تموم شدن درسم توی آموزشکده دیگه نمیشه گفت وبلاگ دانشجویی وقتی من دانشجوی اونجا نیستم.

با شکل و شمایل جدید و فکرهای جدید دوباره شروع میکنم.

به امید ایرانی سبزتر از همیشه.

سلام پالاس ایرانی!

+ نوشته شده در ساعت 19:12 توسط مرتضی میرزایی.
یکشنبه نهم تیر 1387
چه کردم؟!

"پرنده دوست نداشت که پرواز کنه.ولي... افسوس! وقته رفتن بود.
چه زود دير ميشه!ولي چه خوبه هميشه يادمون بمونه که روزي با هم بوديم."

اين اس.ام.اسي بود که روز آخر نوشتم و براي همه ي بچه ها فرستادم.شايد هم آخرين اس.ام.اس ام به خيلي هاشون بود! اين روز ها بچه ها خيلي Miss call ميندازن! مهربون شدن!!!!!
البته هممون هم ميدونيم که اينکارا ماله روزهاي اوله.چند هفته ديگه گويي نه آموزشکده ايي وجود داشته،نه دوره ي کارداني محيط زيست و نه ورودي 85!
شايد يه 2-3 نفري با هم بمونن.ولي تنها چيزي که ماندگار باقي ميمونه کارهايه که با هم کرديم و خاطره هاشونه.
1-- 16 آذر سال 85 3 نفري جشن دانشجويي گرفتيم!
من ، ميثم خسروي و يکي از بچه ها که از ترم 2 رفت به اسم مهدي اکبري. خداييش مراسم آخر طنز بود! ميثم با اون تيکه هاش شده بود مجري، من پشت لپتاپ بودم و مهدي هم هماهنگي ها رو انجام داد.با اينکه کم بوديم و آموزشکده هم اصلا پشتيبانيمون نميکرد.پذيرايي هم يه بسته شکلات بود که مهدي خودش خريده بود!

   

2--ارديبهشت 86 اين وبلاگ رو راه انداختم.که يکي از پر دردسر ترين کارا بود.

3-- شهريور ماه نوار ابزار هدهد رو درست کردم.اين يکي از با کلاسترين کارهام بود.الان 160 تا کاربر داره.

 

4--پاييز بود که توسط يکي از دوستانم با انجمن يوز آشنا شدم.عضويت من توي انجمن نکته مثبتي براي آموزشکده بود.خيلي از بچه ها توسط من تو انجمن عضو شدن که اين خودش به فعال شدن بچه ها کمک کرد.

5-- 16 آذر 86 دوباره جشن دانشجويي برگزار کرديم با اين تفاوت که هم آموزشکده از نظر مالي پشتيبانيمون ميکرد و هم تعداد مون بيشتر بود.حدود 15-20 نفر بوديم.من براي اين جشن 2 تا کار کردم.يه فيلم مستند ساخته شد که من کارگردانش بودم.توي جشن هم دوباره من پشت لپ تاپ بودم.ايندفعه 2 تا لپ تاپ داشتم.يکي براي آهنگها و با يکي تصوير رو پرده مينداختم.اين مراسم فوق العاده عالي برگزار شد.

    

   

6-- ترم 4 ؛ ترم بازنشستگي من بود! کار خاصي نکردم.بيشتر هم سعي کردم پامو از کارهاي آموزشکده بکشم بيرون.ولي بخاطر کم کردن روي بعضيها(!) به همراه بابک و يونس يه سفر به کوير رفتم و يه مستند 32 دقيقه ايي از منطقه حفاظت شده کوير ساختم.

  

7--آخرين کارم هم طراحي جلد و کارهاي گرافيکي نشريه سربازان زمين بود.

 


اما در مورد اين وبلاگ و هدهد؛
هدهد يک مقدار تغيير خواهد کرد.اين وبلاگ رو هم از چند روز ديگه بطور کامل تغيير ميدم.اسم، تم و منوي اصلي تغييراتي خواهند داشت.

+ نوشته شده در ساعت 12:58 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه ششم تیر 1387
خداحافظ

2 سال بی خداحافظی سلام کردیم
و امروز بی سلام ، خداحافظی!

خدا حافظی
لغتی کوتاه اما ...

خداحافظی با کسانی که جزئی از زندگیم شده بودند.
خداحافظی با جایی که زمانی عاشقش بودم ولی آن حتی یک لحظه ...

ناگفته ها بسیار ، رنج بسیار ، خاطرات بسیار و فقط این فرصت است که کوتاه است.

خداحافظ کلاس و میز و تخته
 راهرو

همچون همیشه ساکت هستین!
به قول دوستی: شما به این آمدن و رفتنها عادت کرده اید!
برمیگردم.بسمت چپ.خداحافظ تنها سالن آموزشکده.خداحافظ آبسرد کن همیشه خراب!

خداحافظ آقای سولقانی، عاشق سکوتت بودم!
چپ یا راست؟

خداحافظ آقای خداوردی ، عاشق لبخند تلخت بودم!
خداحافظ سایت کامپیوتر ، خداحافظ سایتی که همیشه دیسکانکت بودی!
خداحافظ آقای محمدی ، عاشق خاطره هایت بودم!

واحد آموزش ، تو هم خداحافظ!
خداحافظ آقای خسروانی ، بی ادعاترین استاد!
خداحافظ خانم آقایی ، امروز نیستی اما دلسوزی هایت را به خاطر خواهم داشت!
خداحافظ خانم موسوی ، خانم گودرزی ، خانم رفعتی و خانم حاجی طاهر هیچگاه مهربانی هایتان را فراموش نخواهم کرد!

برمیگردم.

خداحافظ آقای عطایی ، استادی که هیچگاه دانشجویان را از تجربیاتت محروم نکردی!

بسمت تنها راه پله ی داخل آموزشکده میرم.

آقای بزرگیان ، او هم نیست.کاش زودتر به آموزشکده می آمدی! اما حسرت "نه" شنیدن را به دلم گذاشتی!
خداحافظ دکتر طلائیان ، به من آموختی گاهی نباید هیچ گفت!

خداحافظ آقای حیدری ، خانم ساسانفر ،آقای صالحی
و خداحافظ دکتر زارع...

آقای صادقی می آید، آقای صادقی حلالم کن! طبق معمول نمی ایستد! خداحافظی میکند و خیلی سریع....

خداحافظ خانم درویشی ، امیدوار بودن را به من آموختی!
خداحافظ آقای لیموچی ، مهربانترین حراست این طرفها!

از استادها هیچکدام نبودند اما ...
خداحافظ دکتر میگونی ، ممنون از اینکه بی منت استادی کردین!
خداحافظ دکتر طالبی ، حالا پشت سختگیری هایتان ، محبتهایتان را می بینم.
و خداحافظ دکتر سعیدپور ،ممنون از اینکه در میان ما بودین.از اینکه گاهی به کتابخانه می آمدین و با ما سر یک میز مینشستین...ممنون!
و خداحافظ یاد و خاطره "هنریک مجنونیان" ، همیشه افتخارم خواهد بود که روزی دانشجوی شما بوده ام!

خداحافظ خانم پژواک ، هر چند این روزها زیاد شما رو نمیبینیم، اما به خاطر همه کمک هاتون ممنون!

اما در کتابخونه! دری با 2 لنگه که آدم رو یاد کافه های غرب وحشی میندازه!
خداحافظ صندلی ها
خداحافظ میزها و خط خطی های پر خاطره ات.
و خداحافظ خطوط موازی!
خداحافظ آقای سلیمانی ، دلم برای عصبانیتها و حساسیتت روی سکوت تنگ میشود!
خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ، کتابخانه!

وقت رفتنه!

از پله ها پایین میام.نرده ها ، پله ها.
نگاهم به اون دستگاهی میفته که مثله همیشه خرابه و هیچوقت اسمش رو نفهمیدیم! تلفن؟ کامپیوتر؟ یا؟
سمت راستم؛آمفی تئاتر ، دفتر بسیج(شورای دانشجویی سابق!) کاش هنوز دفتر شورا بودی! چقدر دوست داشتم کل امروز رو تو اون دفتر باشم!
خاطراتم، شما رو ساده رها نخواهم کرد!
گریه ها ،خنده ها ،روزها و .... انتظار!
خداحافظ در سبز!
خداحافظ گل های رز!
در سلف بسته است.و خداحافظ سلف.
خداحافظ روزهای بدون ژتون و قاشق!

آه! فراموش کردم! باید از اون ور میرفتم.

خداحافظ آب پاشی که هر روز خیسمون کردی!
خداحافظ آقای رمضانی! سلام ما رو به آقای رمضانی برسون!!!
خداحافظ درخت شاتوت! خداحافظ کاج و زبان گنجشک!

خداحافظ آزمایشگاه شیمی! خداحافظ اسید سولفوریک 0.2 مولال!

خداحافظ آلاچیق!
خداحافظ خاطرات صبح سه شنبه! هر چند میخوام بشینم و نگات کنم اما... افسوس!

خداحافظ نیمکت.نیمکتی که چند ماه تنها رفیقم بود!

خداحافظ زمین فوتبال! خداحافظ فریاد ، گل ، اوت ، تکل ، پنالتی ، سایه زنی!

خداحافظ خوابگاه! هر چند با تو نبودم؛ اما کسانی که با تو بودند را دوست داشتم!

خداحافظ آقای شریفی! سلام ما رو به آقای قاسمپور برسون!

بسمت نگهبانی میرم.برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم.منظره ایی که 2 سال صبحها دیدیمش.اما چیز جالبی توش ندیدیم! و امروز ...

خداحافظ دوستانم
خداحافظ عزیزانم
خداحافظ روزهایم
خداحافظ تنهایی هایم
خداحافظ گریه ها و خنده هایم
خداحافظ بعد از ظهر های غمگین
و خداحافظ عشق من!

خداحافظ آقایان نگهبان.
خدا حافظ کوچه ایی که گاهی استخر میشدی!
خداحافظ خیابون.
خداحافظ درخت اقاقیا.تنها سایه ی این دور و ورا !

هی!  آقا مترو میره؟
خداحافظ آموزشکده!

 

عکسی که اولین هفته ی ورودمون به آموزشکده گرفتیم:

گروه A

گروه B

عشق گذشته از پل

                                      دشت پر از گلایول

گمشده ی دو حرفی

                                    خسته ی روز برفی

+ نوشته شده در ساعت 0:35 توسط مرتضی میرزایی.
جمعه سی و یکم خرداد 1387
دکتر گشتاسب میگونی، یک استاد واقعی

چند روز پیش در روزنامه های می خواندم «کالین تاریشانو» نخست وزیر رومانی فاصله بین خانه تا محل کار خود را که چندان هم نزدیک نیست با دوچرخه ۱۰ دقیقه رکاب زد .
«کالین تاریشانو» گفته بود  با دوچرخه سواری می توان میزان مصرف سوخت را به طور چشمگیری کاهش داد و به اقتصاد کشور ، کمک قابل توجهی کرد.سالانه میلیونها نفر بر اثر مشکلات تنفسی تسلیم مرگ می شوند و این رقم هر روز بالا تر می رود.
همین نکته کوچک باعث شد در این موضوع کمی درنگ کنم، در سال های گذشته تهران چند روز به خاطر آلودگی شدید هوا عملاً تعطیل شد، به نظر می رسد وقت آن رسیده است که در این خصوص چاره اندیشی شود و تنها به اظهار نظرهای فاخرانه در هفته محیط زیست اکتفا نشود، چرا مدیران پیشگام نمی شوند؟
در بین مدیران کسی را ندیده ام که خودروی لوکس سوار نشود، اصلاً از ملاک های ارزش و اعتبار مدیران ایرانی می توان به ماشین لوکس، راننده اختصاصی، مبلمان دفتر، طول و عرض میز کار، چرخ دار بودن صندلی و ... اشاره کرد، اینکه از مدیری بخواهیم برای سرمشق شدن دیگران دوچرخه سوار شود چیزی در حد توهین مستقیم تلقی می شود!! اما دکتر حمید گشتاسب ( میگونی)عضو هیات علمی آموزشکده و استادی که چگونه دانشجو بودن را از او آموختیم بی هراس از چشم های پرسشگربا دوچرخه به محل کارش می آید.او این کار را برای جلب توجه دوربین های خبرنگاران انجام نمی دهد، قصد آن ندارد که ژست مدرن بگیرد یا تظاهر به ساده زیستی کند.

دکتر میگونی


 دکتر گشتاسب نمونه بارز یک استاد با اخلاق و علاقمند به محیط زیست است، باید با او به اردوهای علمی بروید، راه رفتن و غذا خوردن و خوابیدنش را ببینید، بی هیچ توقع و تکلفی! نه از کسی خودرو می خواهد و نه هتل چند ستاره  و نه بلیط پرواز، با خونسردی و جدیت توی دفترش همیشه برای پاسخ دادن حاضر است، عضو هیات علمی یعنی کسی که در طول هفته زمانش برای دانشجویان مرکز باشد نه آنکه تنها نامش به احترام برده شود، در این دو سال هرگاه به دفتر کارش که بسیار ساده و خودمانی بود می رفتیم دانشجویانی پیش از ما آنجا نشسته بودند و سخن از محیط زیست بود.
دکتر گشتاسب که با هنریک مجنونیان دوست داشتنی همکار و همفکر است، در ادامه داد و ستدهای علمی شان باز کتاب دیگری را منتشر کردند، دکتر گشتاسب درسنامه ای را نیز شخصاً به چاپ رسانده است که قابل تامل است.
بهر صورت دوچرخه سوار شدن دکتر گشتاسب بهانه ای شد برای تقدیر از ارزشمندی او، بی گمان کسان دیگری نیز در دوران دانشجویی مان کوشیدند راه را برایمان هموارتر و دلنشین تر کنند، امیدوارم مجال آن باشد که با کلمه هایمان از آنها تقدیر کنیم، کلمه تنها دارایی دانشجوست ...

 

نویسنده: یک دانشجوی قدیمی!

+ نوشته شده در ساعت 1:28 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
چند نفر این وبلاگ رو میخونن؟

چند روزه دارم به این فکر که با تموم شدن درس من تو آموزشکده تکلیف این وبلاگ چی میشه؟
از یه طرف نمیخوام این وبلاگ رو زمین بمونه و از طرف دیگه وقتی خودم دانشجوی آموزشکده نباشم نمیشه اسم این وبلاگ رو وبلاگ دانشجویی گذاشت!
فکر کردم که اسم وبلاگ رو تغییر بدم و با یه اسم جدید شروع به نوشتن کنم.ولی اولا اسم آموزشکده مرتبا توی وبلاگ اومده و ثانیا می خوام این وبلاگ برای همیشه، "وبلاگ دانشجویی آموزشکده محیط زیست کرج" باشه!
و یه سوال دیگه:
چند نفر از بچه های آموزشکده این وبلاگ رو میخونن؟
فکر نکنم بیشتر از 10 نفر باشن! اونم در بهترین حالت!
پس فکر نکنم برای بچه ها خیلی مهم باشه! ولی برای خودم خیلی ارزش داره و اصلا دوست ندارم بی نویسنده بمونه.کسی رو هم تو آموزشکده نمیشناسم که حوصله اینکار ها رو داشته باشه تا وبلاگ رو به اون بسپرم.این شد که تصمیم گرفتم توی وبلاگ در مورد این موضوع بنویسم.با فرض اینکه کسی که وبلاگ رو میخونه و من نمیشناسمش بخواد این وبلاگ رو دست بگیره.
این یه خواهش کاملا رسمیه!
اگه از بچه های آموزشکده هستین و میخواین نوسنده وبلاگ باشین لطفا به من خبر بدین!

+ نوشته شده در ساعت 20:40 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
2 خبر خوب!

همشهری 23 خرداد :
"يگان ويژه نيروي انتظامي با يورش غافلگيرانه به پارك ملي سرخه‌حصار نسبت به پلمب كليه مراكز مسكوني و تجاري غيرمجاز متعلق به سودجويان و زمين‌خواران مستقر در اين پارك ملي اقدام كرد."

*اگه این خبر راست باشه باید به تمام دوستداران محیط زیست تبریک گفت! ولی آیا واقعا این خبر راسته؟ امیدوارم!
ولی سوال هایی هم وجود داره:
آیا همه رو بیرون کردن یا عده خاص؟ این عده کیا بودن؟
و افرادی که خونه هاشون رو از دست دادن الان چیکار دارن میکنن؟

البته در متن خبر اومده که:"نيروهاي گارد سازمان روزي آرام و بي‌سابقه را در پارك ملي گزارش كردند."
واقعا آرزو میکنم این خبر واقعیت باشه.
---متن اصلیه خبر---

**خبر خوش دیگه اینکه روزنامه ی ایران خبر از دیده شدن "شوکا" در منطقه ی ارسباران خبر داد!
این شوکا که یک گوساله 15 روزه بوده توسط یک چوپان به مامورین محیط زیست تحویل داده میشه.این در حالیه که گفته میشد نسل شوکا در حدود 30 سال پیش از منطقه ارسباران منقرض شده!

شوکا

+ نوشته شده در ساعت 20:27 توسط مرتضی میرزایی.
شنبه هجدهم خرداد 1387
عکس منتخب
عکس منتخب این هفته در واقع یه پدیده ی واقعیه.

 

عکس منتخب

نام عکس:

باران یخی

برای دید عکس رو ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در ساعت 11:1 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
آهو روی کوه! فاجعه در خجیر!

شنبه همین هفته برای اردوی درس بیولوژی حیوانات شکاری رفته بودیم خجیر.استادمون هم دکتر میگونی بود.چون قرار بود اتوبوس ساعت 7 از آموزشکده راه بیوفته ما گفتیم که خودمون میایم خجیر.7 نفر بودیم و ساعت 10.15 رسیدیم خجیر.بچه نیم ساعت بود رسیده بودن و منتظر ما بودن!
اتوبوس راه افتاد.اول رفتیم سد ماملو بعد هم پیاده بسمت باغ شاه  حرکت کردیم.دکتر گفت:اگه توی این دره قوچ و میش ندیدین، فاتحه ی پارک رو بخونید(که البته ندیدیم!).نهار  رو توی باغ شاه خوردیم. و بسمت رودخونه حرکت کردیم.بعد از 10 دقیقه پیاده روی یکی از بچه ها روی کوه میش دید! دوربین انداختم.....بله! یه گله ی حدود 30 تایی! اولین بار بود که میش میدیدم.با چند تا از بچه ها به سرعت شروع به دویدن کردیم.حدود 3-4 کیلومتر رو یه سره دویدیم! بچه ها یکی یکی کم اوردن و نشستن ولی من با اینکه پاهام درد میکرد ، همچنان ادامه دادم تا اینکه کوه رو کاملا دور زدم و به فاصله ی حدود 100 متری گله رسیدم و ازشون فیلم گرفتم.بعدشم تشنه و خسته برگشتم ولی ..... بچه ها رفته بودن!
شانس اوردم گوشیم آنتن داشت و گرنه....(جالبه ایرانسل توی خونه آنتن نمیده، نمیدونم چی جوری تو کوه آنتن میده!) فهمیدم بچه ها مسیرشون رو بسمت روستای خجیر تغییر دادن.منم به اون سمت رفتم.
نشانه های خشکسالی کاملا مشهود بود.رودخانه به جز یه آب باریکه خشک بود.اگه اشتباه نکنم پارسال تابستون که خجیر بودم 10-15 برابر الان آب داشت!
اما فاجعه ی اصلی.داشتیم از پارک برمیگشتیم و اتوبوس به سرعت حرکت میکرد.دکتر میگونی گفت بچه ها سمت چپ رو ببینید.3 تا میش.یکم جلوتر اتوبوس نگه داشت تا بچه ها از شیر کنار خیابون آب پر کنن.منم برگشتم تا از میش ها فیلم بگیرم.دقیقا بالای کوه روی خط الرأس بودن.وقتی روشون زوم کردم..... زرشک! اینها که آهو هستن! فیلم گرفتم و برگشتم به دکتر گفتم آهو بودن.باور نکرد! گفت آخه آهو اینجا چی کار میکنه؟! تا اینکه فیلم رو دید.
آره! آهو بودن ولی چرا اونجا؟ زیستگاه یوزپلنگ هامون شده تپه ماهور و کوه! قوچ و میشمون رو صخره ها می پلکن! و آهو هامون روی خط الرأس کوه!
چه کردیم با خونه ی این مخلوقات خدا؟؟؟

+ نوشته شده در ساعت 19:46 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
از اندیشه اسلامی تا مبانی مدیریت!

1 مهر 85 ، صبح خیلی زود دم در آموزشکده بودم.درها بسته بود! اولین روز رکورد شکوندم! نگهبان ها گفتن برو خونتون امروز کلاس تشکیل نمیشه.بچه ها نمیان!
رفتم تو ماشین بابام نشستم و منتظر موندم.ولی بچه ها اومدن.یکی یکی رفتن تو .نزدیک 7.30 بود که دوباره رفتم تو.بچه ها همه جلوی پله های خوابگاه جمع شده بودن(هیچوقت نفهمیدم چرا اونجا! کنج آموزشکده!).
رفتم و پیششون نشستم.بماند که چه حرفهایی زدیم ولی با یکی از بچه ها که بعدا فهمیدم همون یونس خودمونه(!) راه افتادیم رفتیم آموزش تا بپرسیم چرا استاد نیومده؟!(آخه بگو مگه شما سر کلاس نشستین؟)
یه خانومی توی آموزش بود که روز ثبت نام هم دیده بودیمش. خانومی که که همیشه لبخند میزد.هیچکس اسمش رو نمیدونست. همین باعث شد که تا  دو  سه ماهی ، مهندس آقایی به اسم "خانوم مهربونه" توی بچه های 85 شناخته بشه! از خانوم آقایی سوال کردیم و با همون لبخند همیشگی گفت عجله نداشته باشید!
برگشتیم و پیش بچه ها نشستیم تا آخرش استاد درس اندیشه اسلامی(آقای نصیری) اومد دنبالمون گفت: مگه شما کلاس ندارین؟ چرا اینجا نشستین؟
اینجوری بود که برای اولین بار پامون رو توی کلاسهای رشته ی مجهول الهویت محیط زیست گذاشتیم!
من نه تنها اولین نفری بودم که به آموزشکده اومدم، اولین نفری هم بودم که تو کتابخونه عضو شدم!
یادم اونروز ها متداولترین سوال ها اینا بودن:
*راستی، تکمیل ظرفیت کی اعلام میشه؟
*نیمه متمرکز اعلام شده؟ کی روزنامه اش میاد؟
*بچه ها میگن هر کی 2 رشته قبول شده! راسته؟
*این رشته اولویت چندمت بود؟ چی؟ بنده خدا!
.
.
.
همه دنبال یه راه فرار از آموزشکده بودن
.کسی درس نمیخوند.درسمون شده بود فوتبال! با اینکه ماه رمضون بود ولی تشنگی هم جلومون رو نمیگرفت!
خیلی از بچه ها رفتن ولی گذشت و گذشت.4 ترم گذشت ما تو آموزشکده موندیم.تو این 2 سال با هم زندگی کردیم و با هم ..... زندگی کردیم!
یاد اتفاقاتی که برای بچه ها میوفتاد.مشکلات، خوشحالی ها،گریه ها، خنده ها و ...... عاشق شدن ها!
روزهای شاد و روز هایی که انگار نمیخواست بگذره! همشون گذشتن! خیلی زود! و ما مثله همیشه فقط حسرت میخوریم.
کلاس پیچوندنها ، تک زدن به بچه ها سر کلاس ، جزوه های ناقص ، دعواها  ، شادیها همه گذشتن!
و آخرین کلاس ما ، مبانی مدیریت ، 2 شنبه برگزار شد تا آخرین کلاس خیلی از ما ها توی آموزشکده و حتی توی رشته ی محیط زیست باشه. روزی که خیلی زود گذشت و رفت.مثل همون روز های قبل! روزی که برعکس روزهای قبل هیچ کس دلش نمیومد از آموزشکده بره.با اینکه هنوز امتحانها مونده ولی باید یواش یواش بگم، خداحافظ بچه ها!.

و برای خاطرات خودم:

رنگ غم رو به شعر شادم زده

                                         دشت پر از گلایول غم زده

دلم میخواد خودت بیای ببینی

                                        نبض منو قلب تو با هم زده!


---------------------------------
درحاشیه:

*این چند روزه مسافرت بودم نتونستم بنویسم. ولی انگار خیلی ها انتظار داشتن بنویسم.خیلی بچه ها به وبلاگ سر زدن.نمیدونم هنوز خوب مینیویسم یا نه ولی یه روزی خودم از نوشته هام لذت میبردم! ولی حالا نه! بچه ها هم که کامنت نمیذارن.فقط ممکنه بهم sms  در مورد وبلاگ.امید وارم هنوز نوشته هام قابل تحمل باشه!

 

+ نوشته شده در ساعت 17:50 توسط مرتضی میرزایی.
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
اردوی خیرود کنار ، تلخ یا .....

جنگل آموزشی خیرود کنار
دومین اردویی که ما رو بردن .....
نمیدونم از کجا شروع کنم....!؟
صبح جمعه هفته ی پیش قرار بود ساعت 7 آموزشکده باشیم.ولی ما بچه های تهران ساعت 7 هنوز تو مترو بودیم.ساعت 8/30 رسیدیم در حالیکه اتوبوس داشت راه میوفتاد.سریع سوار شدیم.
در آخرین روزهای درسمون تو آموزشکده ، دنبال خاطرات جدید!
سفر ما از جاده چالوس شروع شد.جاده ایی که حداقل من یکی کلی باهاش خاطره دارم.اولین توقفمون قبل از تونل کندوان بود.دکتر اعتماد(استاد درس جنگل) شروع کرد به توضیح دادن در مورد جوامع اورس و زربین.
سوار شدیم و راه افتادیم.دیگه اتوبوس توقفی نداشت تا رسیدیم نزدیک دریا. اونجا آقای شریفی (مسئول اردو) پیاده شد تا یه چیزهایی برای ناهار بخره.2 تا از بچه ها(بابک و یونس) هم که تا حالا دریا رو ندیده بودن رفتن دم پنجره و ذل زدن به دریا.صحنه ی جالبی بود.فکر نمیکردم کسی هم باشه که دریا رو ندیده باشه!در واقع ما آدمها همیشه یه چیزهایی رو داریم که بقیه حسرتشو دارن ولی ما ..... همیشه نا شکریم!
بگذریم.اتوبوس راه افتاد و حدود 10 دقیقه بعد رسیدیم به خوابگاه.خوابگاه در اصل در مالکیت دانشکده منابع طبیعی کرجه که برای ما کرایه شده بود.اتوبوس اول دم در وایساد و پس از چند دقیقه وارد محوطه شد.شاید من تنها کسی بودم که با این محوطه خاطره داشت! هر چند این تنهایی زیاد طول نکشید!
کوله هامون رو برداشتیم و بسمت خوابگاه راه افتادیم.شاید چیزی که بیشتر از همه توی خوابگاه جلب توجه میکرد اسم بچه های ورودی 84 آموزشکده خودمون بود که پارسال اینجا اومده بودن.روی دیوارها، تختها و  ..... همه جا اسمشون بود!
ناهار کنسرو بود.خوردیم و بعد نماز به سمت جنگل راه افتادیم.دکتر اعتماد هم با اون سرعتش جوری بالا میرفت که همه کم اوردن! بعد مدتی فهمیدیم که اصل کاری رو جا گذاشتیم! آب. بعد یک ساعت پیاده روی و گوش کردن به توضیحات دکتر اعتماد دیگه نای بالا رفتن نداشتیم.دکتر گفت هر کی میخواد برگرده.تقریبا 2 دسته مساوی شدیم.من هم برگشتم پایین و منتظر شدیم تا همه بیان و بریم لب ساحل....


حدود یک ساعت بعد بچه ها برگشتن.نزدیک غروب بود که سوار اتوبوس شدیم و بسمت دریا راه افتادیم.توی اتوبوس به درخواست بچه ها من گوشیم رو وصل کردم به ضبط ماشین و آهنگ پخش کردم.آهنگ دریا!

دریا! اولین عشق مرا بردی
                                دنیا! دم به دم مرا تو آزردی

دریا! سرنوشتم را به یاد آور
                                 دنیا! سرگذشتم را مکن باور

باز هم آمدی تو بر سر راهم
                                 آی عشق! میکنی دوباره گمراهم...

همین مقدمه کافی بود تا وقتی اتوبوس وایساد و من و بابک به سمت دریا راه افتادیم.وقتی صدای موجها رو شنیدیم.وقتی که چشهامون به موجها افتاد.بی اختیار چشم هامون خیس بشه.ساحل صخره ایی بود روی یه سنگ نشستیم.بابک بهم گفت آهنگ بذار  و من گذاشتم .
از کرخه تا راین....

 


نور قرمز غروب روی آب افتاده بود و خاطره هام روم زنده میکرد.صدای موج ....حالا اون رو میشنیدم.
فقط چند دقیقه اونجا بودیم که به درخواست بچه ها آقای شریفی گفت که بریم تا یه ساحل شنی پیدا کنیم.رفتیم یه جای دیگه و تا تاریکی اونجا بودیم.بعدشم برگشتیم خوابگاه.
شام خوردیم و نماز بعدشم همه رفتیم توی محوطه زیر انداز انداختیم.بازهم آهنگ گذاشتم.لنگه کفش!

یه لنگه کفش پیر و درب و داغون
                                       افتاده بود یه گوشه ی خیابون
هیشکی اونو یه لحظه پاش نمیکرد
                                       یه لحظه هم نگاش نمیکرد ....

نمدونم چرا جو اونشب اونجوری بود! اول بچه ها دور هم بودن ولی بعد...
هر کی رفت یه گوشه تنها نشست.البته از مشکل 2-3 تا از بچه ها خبر داشتم ولی بقیه چشون شده بود؟ اون 2-3 نفر هم نمیدونم چرا امشب یاد مشکلاتشون افتاده بودن.خودم هم استثنا از اونا نبودم ولی ....
جو عجیبی داشت اون شب!
ساعت 12 رفتیم تو البته بعد اونهمه ناراحتی که اون روز تو سر بچه ها افتاده بود همه یه چیزی لازم داشتن... تغییر جو!
یکی از بچه ها اسپیکر اورده بود.باز هم گوشی من! ولی دیگه آهنگهای چاووشی و ... نه! بچه ها آهنگ بلوتوث میکردن من پخش میکردم!
از بندری و کردی و گیلکی گرفته تو هر جور آهنگ خز و خیل رَپ!
تا ساعت 2/30 برنامه ی تغییر جو به راه بود! ماشالله بچه ها هم خسته نمیشدن! انگار نه انگار اینها همون افسرده های چند دقیقه پیش بودن! خلاصه یه سره وسط بودن و انواع حرکات موزون رو انجام دادن!
....
صبح ساعت 7 بیدار شدیم.چشتون روز بد نبینه سر هر کسی یه بلای اورده بودن! یکی پاهاش و یکی دستهاش رو به تخت بالایی بسته بودن!صورت بعضی ها رو با زغال سیاه کرده بودن و کارهایی دیگه ایی که نمیشه گفت!!!!!!
اولین مقصدمون توی روز دوم مرکز اصلاح بذر بود.که دستگاههای خارج کردن بذر از مخروط و این چیزها رو دیدیم.بعد رفتیم جایی که بذرها رو میکارن....نهالستان!
تازه رسیده بودیم که بچه های دانشگاه آزاد سواد کوه هم رسیدن.کلاسمون با اونا برگزار شد.البته بودنشون مفید بود چون دور و بر دکتر اعتماد رو شلوغ کردن و ما هم میتونستیم بریم اون پشتها بشینیم استراحت کنیم!
بعد از نهالستان برگشتیم خوابگاه و بعد از نهار و نماز ساعت 4 به سمت تهران راه افتادیم.البته به خاطر مشکلاتی که تو را پیش اومد.ساعت 10/30 رسیدیم کرج.چون بچه ها گفتن نمیتونن برن تهران و مترو نیست آقای شریفی با چند تا تماس تونست اجازه ی خوابیدن ما رو توی خوابگاه بگیره.به دخترا هم توی سوئیت های آموزشکده جا دادان.سفر ما به خوابگاه ختم شد! تا اینهم یک خاطره ی فراموش نشدنی دیگه باشه!

والسلام

+ نوشته شده در ساعت 19:47 توسط مرتضی میرزایی.
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
ایران سد ساز بزرگ!

ایران از سد سازان بزرگ دنیاست این واقعا برام تیتر جالبی بود و باعث افتخاره که کشورمون بزرگ شده !
توی این خبر نوشته :هم اکنون 1200 سد در جهان در حال ساخت است که کشورهای برزیل ، روسیه ، هند ، چین و ایران و برخی از کشورهای آسیایی دیگر از نظر دانش فنی جزء کشورهای نخست هستند...
اما بعدش یاد یه خبردیگه  توی همین روزنامه افتادم که نوشته بود دریاچه ارومیه 7 سال دیگر خشک می شود !دریاچه ارومیه با وسعت 4 هزار کیلومتر داره خشک میشه بیچاره ارتیمیا که باید بمیره تا بقیه زنده بمونند !یه چیز جالبه دیگه اینکه دریاچه ای که داره خشک میشه رو گذر می خواد چکار اون هم با این همه هزینه سنگین !و بالا خره اینکه ما داریم یکی دیگه از زیستبوم های زیبامون رو از دست می دیم تا توی سد سازی بهترین باشیم بگذریم از کشته شدن فلامینگوها و....
مضرات :این نابودی علاوه بر تغییر آب وهوا منطقه ، باعث پیشروی نمک به سمت اراضی کشاورزی و تخریب ودرنتیجه خالی شدن صدها روستا از سکنه  میشه و این یعنی مهاجرت....
به گفته ناصر آق رئیس آموزشکده آرتیمیای ارومیه  ورودی آب به دریاچه ارومیه در سالها ی پرآبی 6 میلیارد متر مکعب بود که به همین اندازه نیز تبخیر وجود داشت اما در طی چند سال اخیر به دلیل سد سازی در بالادست و جلوگیری از حق آبه ، این میزان به 1.5 میلیارد متر مکعب در سال کاهش یافت و این امر در حالی است که تبخیر به همان میزان و حتی بیشتر ادامه دارد به طوری که میزان شوری آب به 320 گرم در لیتر رسیده و کف دریاچه در مناطق کم عمق پوشیده از نمک می باشد.
شوری بیش از حد سبب شده تا این زیستبوم که روزگاری میزبان صدها هزار فلامینگو وهزاران پرنده کوچنده دیگر بود ، اهمیت خود را به عنوان یک مسیر بین المللی پرندگان مهاجر از دست بدهد . و ارتیمیا، تنها موجود زنده این دریاچه، که به نسبت سالهای 76 و 75 جمعیتش 40 برابر کاهش یافته خواهد مرد . بازهم تسلیت می گم .

آرتمیا

حرف آخر : اگر این ذخایر بازسازی نشود در آینده،اثری از این آبزی ارزشمند باقی نخواهد ماند.چقدربد نمیتونه سال 1404 رو ببینه
اطلاعات بیشتر در مورد ارومیه را می توانید از قسمت مناطق 4گانه بدست بیاورید.

 نویسنده:خانم کچویی/کاردانی محیط زیست/ورودی ۸۵

+ نوشته شده در ساعت 10:54 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه ششم خرداد 1387
وای به روزی که بگندد نمک!

دیروز روی نیمکتهای محوطه ی آموزشکده نشسته بودیم و صحبت میکردیم.جلومون یه پارچه نوشته زده بودن که آزاد سازی خرمشهر رو تبریک گفته بود.نکته جالب روش وصل کردن این پارچه بود!
این پارچه به 2 تا از درختها بسته وصل شده بود ولی نه با طناب یا چیزی شبیه این! بلکه با منگنه!
آره، منگنه ی کاغذ!


خیلی زشته وقتی ما که دم از حفاظت از محیط زیست میزنیم برای زدن پارچه نوشته با منگنه به جون درخت بدبخت بیوفتیم! و بقیه رو هم با کلی ادعا نصیحت کنیم!
رفتم به بچه های بسیج گفتم و امروز دیگه خبری از منگنه ها نبود.پارچه رو با طناب به درخت بسته بودن!
امیدوارم دیگه همچین صحنه هایی تو آموزشکده نبینیم!

+ نوشته شده در ساعت 21:38 توسط مرتضی میرزایی.
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
موتور سرچ تخصصی محیط زیست

داشتم توی نت میگشتم که یه سایت جالب پیدا کردم.یه موتور سرچ زیست محیطی!
این سایت دارای موضوعات مختلفی برای سرچه.مثل:کشاورزی، اکولوژی ، تنوع زیستی ، جنگلها ، معدن ، اقصاد محیط زیست و ... است. برای من که جالب بود.امیدوارم براتون مفید باشه.

*برای ورود به سایت اینجا کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در ساعت 15:38 توسط مرتضی میرزایی.
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
بازگشت همه به سوی اوست

گلچین روزگار عجب با سلیقه است                                            
                                         می چیند آن گلی که به روزگار نمونه است.

اول سال تحصیلی 86-87 بود که خبر غم انگیز فوت دوست عزیزمون علیرضا تاتاری رو توی وبلاگ نوشتم.خبر فوت علیرضا برای همه ی ما آزار دهنده بود.آروم ترین دانشجوی ورودی های 85 که به همه احترام میذاشت.
و حالا در ماههای آخر این سال تحصیلی باید خبر درگذشت یکی دیگه از همکلاسیهامون خانم معصومه اعتمادی فر دانشجوی ورودی 86 آموزشکده رو توی وبلاگ بنویسم.خبری که دوباره آموزشکده رو در غم فرو برد.
 دوستان خانم ارشادی فر رو کاملا درک میکنم.ایشون دیروز سر کلاسهاشون حاضر شدن و امروز ......

این اتفاق غم انگیز رو به دانشجویان کارکنان آموزشکده و علی الخصوص خانواده ی ایشان تسلیت میگوییم.

فاتحه و صلوات ما نثار روح آن مرحوم.یادش گرامی.

+ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط مرتضی میرزایی.
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
اعتراض دانشجویی به کیفیت غذا

دانشجویان آموزشکده محیط زیست کرج در اعتراض به کیفیت غذاها پس از دریافت غذا و در یک حرکت نمادین  ظرف های خود را از درب ورودی آموزشکده تا اتاق معاونت بر روی زمین گذاشتند و تشکیل یک خط از غذا را دادند.

 


دکتر طلائیان(مسئول امور دانشجویی آموزشکده) در حال صحبت با دانشجویان بودند که جناب دکتر زارع(ریاست محترم آموزشکده) از درب ورودی آموزشکده وارد شدند و پس از پرسش از دکتر طلائیان در مورد علت این حرکت به همراه دانشجویان به سلف سرویس آموزشکده رفته و شخصا غذا را امتحان کردند.سپس از دانشجویان خواستند که درخواستهای خود را اعلام کنند.درخواست دانشجویان به قرار زیر بود:
-بالا رفتن کیفیت غذایی
-بیشتر شدن تنوع غذایی
-عدم استفاده از :سوسیس ،همبرگر و تن ماهی در غذاها


دکتر زارع هم با قبول صحبت های دانشجویان از نماینده ی شورای دانشجویی خواست تا لیست غذایی مورد درخواست را تهیه و به ایشان ارائه کند.پس از قانع شدن دانشجویان با برگشتن دکتر زارع به اتاقشان دانشجوها نیز به کلاسها برگشتند.

*لازم به ذکر است که این حرکت از طرف هیچ گروه و یا شخص خاصی پشتیبانی نمیشد .

+ نوشته شده در ساعت 23:42 توسط مرتضی میرزایی.
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
عکس منتخب
امشب که دیر وقت رسیدم خونه مجبور شدم برای اینکه به میلم سر بزنم تازه ساعت ۱۲ کانکت بشم! نمیدونم چرا یه دفعه حسش اومد یه عکس بذارم! ولی خداییش عکسش قشنگه!

 

عکس منتخب

نام عکس:

سایه

برای دید عکس رو ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در ساعت 0:36 توسط مرتضی میرزایی.
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
خبرهایی از آموزشکده

خیلی وقت بود سوژه ایی برای نوشتن پیدا نمیکردم.تا دیروز ....
سر کلاس مبانی بودم که گوشیم زنگ خورد(البته از اونجایی که من پسر خوبیم گوشیم رو سایلنت بود!)از مهندس بزرگیان اجازه گرفتم اومدم بیرون.به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.... احسان محمدی!
یه چند روزی بود غیبش زده بود هیچ کدوم از بچه ها نمیدونستن که چرا سر کارش نمیاد؟!
گوشی رو برداشتم بعد احوالپرسی و اینجور حرفها گفت که نرم افزار آفیس میخواد ولی موضوع اصلی... چرا نیستی؟
بله. آقای محمدی، کارمند خنده رو ، فعال و دوست داشتنی آموزشکده حالا دیگه بابا شده!
واقعا خوشحال شدم.طبق اطلاعات رسیده نورسیده دختر خانم تشریف دارن! حالا دیگه باید شاهد اضافه کاریهای تا نصف شب آقای محمدی تو آموزشکده باشیم! بالاخره خرج پوشک و ....
من از طرف تمام دانشجویان آموزشکده به ایشون تبریک میگم.انشاالله همونطور که تو آموزشکده کمک ما میکنه خدا هم همیشه کارهاشو درست کنه!
دیگه چه خبر؟
این روزها آموزشکده خیلی شولوغ شده! یه خبر گذاری بین المللی هم نمیتونه پشتیبانی خبرها رو بکنه چه برسه به من!
1-چند هفته پیش دکتر اسکویی،رئیس اداره ی بهداشت استان قزوین به آموزشکده اومد و یه سخنرانی جالب ارائه داد تا اولین نفر باشه از آدمهای خارجی(البته از نوعه ایرانیش!؟!) که برای سخنرانی به آموزشکده میان!واقعا آموزشکده از این نظر  که سخنرانی توش برگزار نمیشه خیلی ضعیفه!در همین رابطه بگم که قرار بود دکتر مخدوم هفته ی آینده برای سخنرانی به آموزشکده بیاد که متاسفانه یه مشکلی براشون پیش اومد و ما باید همچنان منتظر بمونیم.
2-مهندس بزرگیان از سفر حج برگشتن و بعد 3 هفته، این هفته سر کلاس حاضر شدن.خدا قسمت ما کنه!
3-در اقدامی بی نظیر و شگفت انگیز! امور فرهنگی آموزشکده اقدام به پخش فیلم در آمفی تئائتر آموزشکده کرده تا یکی دیگه از آرزوهای بچه ها برآورده بشه.پس هر هفته،یک فیلم!
بچه هایی هم که میخوان فیلم خاصی پخش کنن میتونن به آقای احمد کیانی ورودی85 مراجعه کنن.البته لازمه که از آقایان:احسان محمدی، علیرضا فیاضی،احمد کیانی،محمد عمو زاده و حمیدرضا حیدری که توی تهیه فیلمها همکاری میکنن تشکر کنم.خسته نباشید.
4-و همچنان کارمندان جدید و ناشناس در آموزشکده! مواضب خودت باش!(از دادن اطلاعات بیشتر معضورم. حتی شما دوست عزیز!)
5-انجمن شعر و شاعری هم تو آموزشکده تاسیس شد! این انجمن اقدام به برگزاری جلسات شبانه ی مشکوکی به نام شب شعر میکنه! یه مقام آگاه که نخواست اسمش فاش بشه گفت:اونها در این جلسات حتی از شمع و کبریت هم استفاده میکنند!
6-خبر بد اینکه از دکتر اعتماد شنیدم که قضیه خرید 20000 هکتار جنگل توسط آموزشکده در شمال کشور هم به دلیل عدم اقدام به موقع مسئولین آموزشکده کاملا منتفیه! این ترم هم بچه ها میرن خیرود کنار.ولی فقط 2 روز!
7-آخرین خبر و بدترین خبر:از اونجایی که تعداد نفرات در رشته ی جدید آموزشکده،جنگل کاری، به حد نصاب نرسید کلاسهای این رشته تشکیل نشد.بچه هاش هم یا انتقالی گرفتن یا انصراف دادن.وقتی در مورد اینکه سال بعد هم آموزشکده این رشته رو داره یا نه از آقای خسروانی سوال کردم، گفت احتمالش 1% است! و من همچنان به دنبال راهی برای فرار از سربازی!

 

+ نوشته شده در ساعت 20:47 توسط مرتضی میرزایی.
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
چرخ!

 مردي با خدا زمزمه مي کرد؛«خدايا با من حرف بزن » يک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنيد
فرياد برآورد :خدايا بامن حرف بزن . آذرخش در آسمان غريد ،اما مرد گوش نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : خدايا بگذار تورا ببينم . ستاره اي درخشيد اما مرد نديد
مرد فرياد کشيد : خدايا معجزه اي به من نشان بده .نوزادي متولد شد امامرد توجهي نکرد
مرد در نهايت يأس فرياد زد :خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تورا ببينم . پروانه اي روي دست
مرد نشست و او پروانه را پراندو به راهش ادامه داد....
هر چيزي نشانه اي از اوست که ما را آفريد ، همه چيز براي هدايت ماست ،ما اما انگار يادمون رفته او هست و اينقدر دوست داريم توي اين غفلت بمونيم که حتي نشانه هاي اون راهم مزاحم می بینیم ونابود مي کنيم، مي خواهيم هر چيزي رو که نشانه اي از او داره را نابود کنيم و هر چيزي رو که خودمون ساخته ايم جايگزين اون همه زيبايي کنيم تا اينطوري فکر کنيم فقط خودمان هستيم و خودمان !
اينقدر غافليم که نمي فهميم اگر همه چيز رو نابود کنيم خودمون هم محکوم به نابودي هستيم همه اش سعي مي کنيم طبيعت رو زير پاهامون اگر نشد با دستهامون  اگر نشد زير چرخ چيزهايي که ساخته ايم و مي سازيم از بين مي بريم ،چرخ هايي که به اسم پيشرفت گريبان گير طبيعت و زيستگاهها شده است .
چرخ دوچرخه، سه چرخه ،  چهار چرخه يا حتي توسعه فرقي نمي کنه هر کدوم يه جور،حتي چرخ اين ماشين هاي خوشگلي که توي خيابون اين ور و اون ور مي روند يا شايد هم چرخ اون ماشين هاي گنده اي که وقتي ازکنارخونه هامون رد مي شوند کل ساختمون مي لرزه ....
همه اينها که گفتم مقدمه اي بود براي يک خبر ، خبري که خيلي کوچيکه ولي به اين مقدمه بزرگ  مي ارزه
اين خبر روز سه شنبه 3 ارديبهشت 87 در صفحه 3 روزنامه همشهري خوندم
که با اين تيتر شروع مي شد "گونه نادر قرباني جاده شد ؛ مرگ يکي از 70 يوزپلنگ ايراني "
بازهم انسان با شعور دو پا و بازهم يه چرخ (که اختراع خودشه ) چرخي که يه زندگي رو گرفت .زندگي که همينطوري هم در حال نابوديه .
اين يوزپلنگ (نر) قصه(که حقيقته) ما مرد،چون بين زيستگاهاش جاده کشيدند ،چون به طعمه هاش پروانه شکار دادند چون آدم ها نفهميدن عمران يعني آباداني بدون تخريب جاي ديگه و چيزهاي ديگه !!؟
به گفته معاونت محيط طبيعي وتنوع زيستي سازمان حفاظت محيط زيست !!!! يوزپلنگ (بيچاره) در جستجوي طعمه بوده که در حين عبور ازجاده دوبانده ترانزيتي يزد- بندرعباس(چه خطرناک) که از ميان منطقه حفاظت شده کالمن بهادران يزد (يکي از زيستگاه هاي يوز ) مي گذرد در اثر برخورد  باخودروي عبوري کشته شد (خدا اموات شما رو هم بيامورزد )بدين وسيله از سازمان محيط زيست در خواست مي شود ديگه بين زيستگاهها جاده نکشه تا ديگر ماشين کسي به چيزي برخورد نکنه .....!
و سرانجام «زيست شناسان مي گويند ستاره دريايي مي تواند بدون مغز زندگي کند سوسک مي تواند 9 روز بدون سر زنده بماند .مارمي تواند تا 3 سال بخوابد .خرس ها ي قطبي بدون نياز چنداني به دست راست مي توانند سالها زنده بمانند ... اما انسان موجود متفاوتي است که بدون طبيعت خيلي زود به بن بست ميرسد ...
پس در برنامه ريزي هاي اقتصادي وعمرانی،مصداق مستي نباشيم که از ران خود مي خورد کباب!
 

نویسنده:خانم کچویی-کاردانی محیط زیست-ورودی ۸۵

+ نوشته شده در ساعت 20:43 توسط مرتضی میرزایی.
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
انجمن یوزپلنگ ایرانی برگزار میکند:جشنواره "فرزندان سرزمين يوزپلنگ"

جشنواره "فرزندان سرزمين يوزپلنگ" توسط انجمن يوزپلنگ ايراني و با همكاري دفتر برنامه كمك هاي كوچك محيط زيست جهاني، سازمان حفاظت محيط زيست و همچنين ادارات دولتي و تشكل هاي مردمي شهرستان بافق در استان يزد، روزهاي دوازده و سيزدهم ارديبهشت ماه در اين شهرستان برگزار مي شود.

اين جشنواره به عنوان حسن ختام دو سال فعاليت مستمر آموزشي با موضوع يوزپلنگ و حفاظت از اين گونه ي در حال انقراض، در سطح مدارس راهنمايي و دبيرستان شهرستان بافق مي باشد. هدف از اين برنامه دو روزه ارائه ي دستاوردهاي آموزشي، تقدير از برگزيدگان مسابقات و تجليل از دست اندركاران عنوان شده است. اين جشنواره شامل مسابقات ورزشي، نمايشگاه آثار دانش آموزان، غرفه هاي زيست محيطي، تئاتر دانش آموزي و مراسم اختتاميه مي باشد كه با حضور دست اندركاران اين برنامه آموزشي، نمايندگان سازمان ملل متحد، امام جمعه، فرماندار و ديگر مسئولين شهرستان برگزار مي شود.

در اين مراسم كه در سالن همايش هاي آهن شهر بافق برگزار مي شود، فرمانداري بافق، اداره آموزش و پرورش بافق، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و شركت سنگ آهن مركزي ايران نيز مشاركت دارند.

شايان ذكر است بعد از بين رفتن نسل شير ايراني و ببر مازندران، يوزپلنگ سومين گربه بزرگ ايراني در حال انقراض است. در حال حاضر ايران تنها كشوري است كه هم اکنون درحدود 70 تا 100 قلاده از آخرين بازمانده هاي يوزپلنگ آسيايي در آن زندگی می کنند و منطقه حفاظت شده كوه بافق در استان يزد يكي از مهم ترين زيستگاه هاي يوزپلنگ ايراني است.

-----------------------------

در حاشیه:

آقا یا خانم مسیح:لطف کن اگه خواستی دوباره کامنت بذاری ای-میلت رو هم بنویس.چون باید چیزهایی بهت بگم که جاش اینجا نیست.

+ نوشته شده در ساعت 20:0 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
امروز پالاس من یک سالش شد!

دقیقا پارسال همچین روزی بود که تو سایت دانشگاه نشسته بودم.
چون حوصلم سر رفته بود رفتم تو سایت بلاگفا و یه وبلاگ با اسم حیوون مورد علاقه ام،گربه پالاس ثبت کردم.اون موقع فقط این وبلاگ رو برای این ثبت کردم که میخواستم ببینم محیط وبلاگ نویسی چطوریه!
2-3 سالی بود وب سایت داشتم ولی هیچوقت وبلاگ ننوشته بودم.بعد چند روز به سرم زد تا در مورد رشته ی دانشگاهیم بنویسم.اینکه چی شد که این وبلاگ شد یه وبلاگ دانشجویی شد و اسم آموزشکده محیط زیست روش اومد خیلی طولانیه.
وبلاگ نویسی خیلی تو زندگی شخصیم تاثیر داشت.حتی اگه بگم مسیر زندگیم رو تغییر داد،دروغ نگفتم! این اتفاق درست زمانی افتاد که بعد چند ماه وبلاگ شخصیم رو ثبت کردم.پالاس زندگی یکی از دوستهام (بابک) رو هم تغییر داد! و اون رو نویسنده مجله راه موفقیت کرد!
بعد یه مدت ، نوشتن تمام زندگیم شده بود و معمولا روزی یه پست تو پالاس میذاشتم.یادمه روزی که اولین بار تعداد بازدید روزانه ام به 10 رسید چقدر خوشحال بودم! تو این 1 سال پالاس 2 بار تعطیل شد،کل شهریور ماه بخاطر سوختن کامپیوترم و 3 ماه دی،بهمن،اسفند به دلایل شخصی.ولی در کل خودم که از وضعیتش راضی بودم.
امروز صبح که داشتم فکر میکردم چی برای امروز تو پالاس بنویسم، نا خود آگاه برگشتم به خاطرات سال گذشته.
دوستها، آرزوها و .....
تو این یک سال خیلی تغییر کردم.چیزی که دوست نداشتم بشم شدم.نمیدونم دور و بری هام هم این تغییر رو حس کردن یا نه(که احتمالا حس کردن) یه لحظه نگران سال دیگه شدم.5 اردیبهشت سال 88، چه جور آدمی هستم؟هنوز مینویسم؟ یا اصلا خدا انقدر بهم وقت میده که زنده باشم؟
یک سال نوشتم.
150 پست.
و یک دنیا تغییر کردم!

+ نوشته شده در ساعت 15:37 توسط مرتضی میرزایی.
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
روز زمین پاک با وبلاگنویسها

لوگوی زمین پاک گوگل

دیروز روز زمین پاک بود و وبلاگ نویسا به دعوت آقای مجابی و خانم ابتکار تو سالن همایشهای ستاد کار آفرینی جمع شده بودن.البته من چون کلاس داشتم دیر به مراسم رسیدم و زیاد نفهمیدم چه خبر بود!ولی در کل دیدن وبلاگ نویسهایی که خیلی دوست داشتم ببینمشون برام جالب بود.

بعد عمری تونستم خانم مژگان جمشیدی رو از نزدیک ببینم و باهاشون صحبت کنم.

همینطور آقای مهدی اشراقی و آقای حر منصوری که کلی با هم گپ زدیم! من که از دیدنشون کلی خوشحال شدم اونا رو نمیدونم!

بعضی ها رو هم که قبلا دیده بودم!

تو این مراسم جوایز نظر سنجی بهترین وبلاگ زیست محیطی سال ۸۶ رو هم که به زحمت فرزند ایران انجام شده بود رو هم به برنده ها دادن.قابل توجه بچه های آموزشکده که ۵ تا وبلاگ انتخاب شد و من ششم شدم! اونهم در حالیکه ۲ روز دیگه این وبلاگ تازه یک سالش میشه!

 نتایج نظرسنجی رو این پایین میبینید.

همین که تونستم دوستان مجازی ام رو از نزدیک ببینم یک دنیا ارزش داشت.

همینو بخونید در:

هنوز ایستاده زیر باران....

در ضمن:

کوشکی هنوز نمرده!

-------------------------------------

در حاشیه:

*نشریه ی جدید آموزشکده هم با نام سربازان زمین بالاخره چاپ شد.کار طراحی جلد و لوگوش با من بود(البته 2 روز قبل چاپ من بهشون اضافه شدم چون برای لوگو طراحی جلد مشکل داشتن.)امیدوارم که این نشریه به سرنوشت ترنم باران(نشریه ی قبلی)که فقط 3 شماره داشت دچار نشه! و تعداد شماره هاش بیشتر بشه.شاید واستون جالب باشه که بدونید روز اول تمام نشریه ها فروش رفت یعنی 100 عدد نشریه روز اول فروخته شد! یه چند تایی هم نگه داشتیم که برای دانشگاههای دیگه پست میشه.

 

------------------

پاسخ به کامنت:

آقا رضا ممنون از کامنتت. گفتی:

ورودیهای84 رفتن وحتی یه خداحافظی هم براشون برگزار نشد جشن پیشکش !چقدر دلم میخواست تا همه بچه ها رو یه باردیگه یه جا ببینم.

ولی تا اونجایی که من یادمه آقای محمدی براشون مراسم خداحافظی گرفت حتی ما رو هم راه ندادن! نمیدونم منظورت چیه!امیدوارم به آرزوت برسی.

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط مرتضی میرزایی.
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
کارشناسی ناپیوسته محیط زیست در آموزشکده

با اینکه باور کردنش سخته ولی واقعا این موضوع اتفاق افتاده! با تلاش ها و پیگیری های دکتر میگونی و دکتر زارع بالاخره رشته ی کارشناسی ناپیوسته محیط زیست به آموزشکده(که حالا تبدیل به دانشکده شد) اومد.
امروز که داشتم با دکتر میگونی صحبت میکردم گفت اینکه آموزشکده در این رشته از ساله 88 دانشجو میگیره قطعیه ولی داریم تمام سعی خودمون رو میکنیم که امسال یعنی مهر سال 87 آموزشکده در این رشته دانشجو بگیره.واقعا نمیدونم دعا کنم که این اتفاق بیوفته یا نه! از طرفی دوستام رو میبینم و خوشحال میشم که اونا بتونن تو تهران بمونن و مجبور نباشن واسه درس خوندن شهرستان برن و از طرف دیگه دلم به حال خودم میسوزه که برای کنکور ثبت نام هم نکردم! اگه بچه های خودمون امسال تو همین دانشگاه قبول شن و محیط زیست بخونن! احتمالا دیوونه شم! هر چند دیوونه بودم که کنکور شرکت نکردم! وظیفه ی من خبر رسانی بود که انجام دادم دعا کردن به عهده ی خودتون! بازنده ی این جریان هم فقط من بدبختم که 1/5 سال از زندگیم عقب افتادم اونم برای....

+ نوشته شده در ساعت 21:26 توسط مرتضی میرزایی.
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
خیلیج فارس یا خلیج عربی؟

شاید این sms برای شما هم اومده باشه که سایت گوگل اسمه خلیج فارس رو حذف کرده و خلیج عربی رو توی نقشه های ماهواره ایش مینویسه!برید به سایت www.petitiononline.com و اعتراض کنید!

جالب اینجاست که آخره sms هم نوشته :برای هر کسی که فکر میکنید عرق ملی داره هم ارسال کنید! یه سوال دارم.ارزش اعتراض تو یه سایت خصوصی که ماله همون اجنبی هاست و هر جور اعتراض چرت و پرتی هم توش پیدا میشه که برای خوده رئیس سایت هم ارزشی نداره چقدره؟؟؟!

این سایت که نمونه ی خارجیه سایت پرشین پتیشن خودمونه برای هیچکس اهمیتی نداره جز وب مسترش!چون توی sms نوشته که اگه یک میلیون ایرانی این اعتراض رو امضا کنن گوگل از این کارش پشیمون میشه!(احتمالا انقدر خجالت بکشه که به افتخار ایرانی ها دریای عمان رو هم بنویسه دریای سیستان!) شاید بگید وطن فروشی و عرق ملی نداری! ولی نه من فقط از این ناراحتم که داره از این عرق ملی ایرانی ها سو ء استفاده میشه! این وسط تنها کسی که سود میبره وب مستر اون سایت اجنبیه که میتونه با تبلیغات تو صفحه ایی که ۱ میلیون آدم(که فرق نمیکنه از کجا و برای چی اومدن!) قراره اونو ببینن، کلی پول کاسب بشه! این پیام هم بصورت sms و هم بصورت آفلاین در یاهو مسنجر واسم اومده.ولی چیزی که باعث شد بیام و اینجا بنویسم این جمله بود که توی وبلاگ یکی از محیط زیستی ها دیدم:

 "سایت google اقدام به برگزاری نظر سنجی در خصوص نام "خلیج فارس" از طریق سایت خود نموده است"

در مورده این یکی دیگه نمیدونم چی بگم!

شاید واستون جالب باشه که بدونید تا این لحظه ۳۳۰۶۶۰ نفر این اعتراض رو امضا کردن.

به امید سربلندی هر چه بیشتر کشور عزیزمان ایران.

 

+ نوشته شده در ساعت 10:1 توسط مرتضی میرزایی.
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
وقتی که ایران در شاخص های زیست محیطی از بورکینوفاسو هم عقب می افتد!
با اینکه این مطلب خیلی قدیمیه ولی من تازه خوندمش!حتما بخونید

سایت مرجع مطلب

------------------------------

طبق آخرين گزارشي كه برنامه عمران سازمان ملل متحد از ظرفيت توسعه يافتگي 153 كشور جهان در سال 2004 منتشر كرده ايران از نظر سطح مناطق حفاظت شده در رتبه 75 جهان قرار دارد، اين درحاليست كه در اين جدول تنها كشورهاي آسيايي، آفريقايي، اروپاي شرقي و آمريكاي جنوبي لحاظ شده‌اند كه اگر به اين مجموع كشورهاي صنعتي و پيشرفته را هم اضافه كنيم وضعيت ايران اسفناك‌تر خواهد شد. در اين جدول كشورهايي چون اتيوپي با اختصاص 4/16 درصد از خاك كشور خود به عنوان مناطق حفاظت شده، گواتمالا‌ با 3/25 درصد، سنگال با 11 درصد، عربستان با 8/41 درصد، مالزي با6 /30 درصد، تانزانيا با 6/39 درصد، زامبيا با 4/41 درصد، برزيل با 18 درصد و حتي بوركينوفاسو با 4/15 درصد از جايگاهي به مراتب بهتر از ايران برخوردارند و حتي با اختصاص بيش از 10 درصد خاك كشور خود، حقوق نسل‌هاي بعدي را تضمين كرده‌اند. ‌

 

حال برای انکه عمق فاجعه را بیشتر دریابید تنها به مقایسه ایران با یکی از این کشورها یعنی بورکینوفاسو می پردازیم ، کشوری که با 13 میلیون نفر جمعیت از وسعتی حدود یک ششم ایران برخوردار است . در این کشور هنوز 58درصد مردم به آب آشامیدنی سالم دسترسی ندارند و هنوز در بین برخی از قبایل ان در غرب افریقا ، ساکنان بومی طبق یکی از سنتهای غلط و رایج خود بعد از مرگ استخوان مادربزرگ های خود را هم می خورند و پلیس در این مناطق به شدت موارد مرگ و میر پیرزن ها را تحت کنترل دارد  اما با این حال از سال 2001 ایران همواره بعد از بورکیونفاسو قرار داشته است . در سال 2001 ، کشور ایران در شاخص های پایداری محیط زیست در بین 122 کشور جهان رتبه 105 ( بورکینوفاسو 104 )، در سال 2002 دربین 142 کشور رتبه 104 ( بورکینوفاسو 101) و در سال 2005 در بین 146 کشور رتبه 132 ( بورکینوفاسو 97 ) را به خود اختصاص داده است . حال وقتی ایران در حفظ محیط زیست حتی از این کشورها هم عقب می افتد دیگر چه می توان گفت ؟!!

 

--------------------

در حاشیه:

*آقا یا خانم مسیح/خیلی داری مشکوک میزنی! از بچه های آموزشکده ایی؟

+ نوشته شده در ساعت 12:24 توسط مرتضی میرزایی.
سه شنبه بیستم فروردین 1387
سفرنامه ی کویر

بعد از آخرین سفری که با بابک و یونس رفتیم خجیر ایندفعه یه سفر خاطره انگیز به منطقه ی حفاظت شده ی کویر داشتیم تا ترم آخری برای اولین بار تجربه ی خوابیدن تو مناطق سازمان رو داشته باشیم.

قرار بود ۱۳ فروردین کویر باشیم ولی نشد.گروهی هم که قرار بود با من بیان فرق میکردن.تو گروه اول ۳ نفر دیگه از بچه های آموزشکده بودن.روز ۱۴ فروردین با یکی از بچه ها رفتیم اداره کل محیط زیست استان تهران برای گرفتن مجوز و قرار بود ۲ نفر بعدی برن ورامین و من از اونجا سوارشون کنم.

نمیخوام بگم تو اداره کل چه اتفاقاتی افتاد و چی به ما گفتن ولی در کل به ما مجوز ندادن به این بهونه که الان فصل شکار و تولید مثله!(حالا چی جوری این ۲ تا فصل یکی شدن ....!) بالاخره ما که با هزار امید راه افتاده بودیم.برگشتیم خونه!

به آقای بزرگیان -معاون آموزشکده- زنگ زدم و گفتم که به این مشکل خوردیم ایشون هم لطف کردن و کارهای مجوز رو برای ما درست کردن.قرار شد صبح ۱۵ فروردین تو اداره ی ورامین پیش آقای میرانزاده باشیم تا ایشون مجوز رو به ما بدن.به بچه ها زنگ زدم و همشون گفتن دیگه کویر نمیان! منم که دیدم اگه نرم جلوی آقای بزرگیان و میرانزاده ضایع میشم به این فکر افتادم که به بابک و یونس که همیشه پایه ی مسافرتن زنگ بزنم!حدود ساعت ۱۱ شب بود که بهشون زنگ زدم و اونا با کمال میل قبول کردن!

خلاصه با بعد از کلی دنگ و فنگ ما ساعت ۵ روز ۱۵ فروردین رسیدیم پاسگاه مبارکیه.بعد از دیدن مجوز هم به ما اتاق دادن.بعد این که وسایل رو گذاشتیم ساعت ۶ از پاسگاه راه افتادیم به سمت رودخونه ی نزدیک پاسگاه.چند تا عکس و فیلم از آب چلیکها گرفتم و تاریک شده بود که برگشتیم پاسگاه.

جاتون خالی شب کباب داشتیم ۳ تا سیخ واسه محیط بان پاسگاه و سرباز های سپاه و ۷ تا سیخ برای خودمون.۳ تا سیخ اول خام بودن و همه رو مریض کردن! و ۷ تا سیخ خودمونم سوختن!خلاصه اونشب گرسنه خوابیدیم!

فردا صبح با محیط بان پاسگاه-آقای سلمی- به سمت تالاب زرد پر راه افتادیم چند تا فیلم گرفتیم-نمیگم تا تو آمفی تئاتر آموزشکده فیلمش پخش بشه بیاین ببینید!- ناهار رو با نگهبانهای آنتن مخابرات توی یکی از بلندترین کوههای منطقه خوردیم و دوباره برگشتیم تالاب و تا نزدیک شب اونجا بودیم.

روز سوم دم طلوع آفتاب رفتیم دنبال قوچ و میش ولی از شانس بد ما طوفان شد و ما نتونستیم چیزی ببینیم.

خلاصه بعد از ظهر روز ۱۷ فروردین برگشتیم خونه.هیچوقت خاطره ی شبهای رویایی کویر رو فراموش نمیکنیم!