تبليغاتX
پالاس ایرانی ، فارغ التحصیلان آموزشکده محیط زیست کرج
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
فارغ التحصیلان بازیافت آموزشکده

چند روز پیش ای میلی برام اومده بود که من از واقعیت ماجرا نتونستم اطلاعی بدست بیارم.تصمیم گرفتم متن میل رو اینجا بذارم.لطفا عزیزانی که اطلاعاتی دارن حرفاشون رو تو نظرات بنویسن. 

متن میل:

"باسلام
من فارغ التحصیل بازیافت 85 هستم وکارمند رسمی محیط زیست از همون ابتدا که آموزشکده دانشجوی بازیافت تربیت کرد متاسفانه چون رشته جدیدی بود فارغ التحصیلان نتوانستند در هیچ اداره ای استخدام بشن وحتی محیط زیست هم دانشجوی دست پرورده خود راقبول ندارد خلاصه نامه نوشتیم ,تحصن کردیم ,پیگیری کردیم تااینکه سازمان حفاظت محیط زیست نامه ای به مدیریت وبرنامه ریزی وقت (دفتر نظامهای استخدامی )نوشتند وبازیافت را به همراه چند رشته دیگر جهت امکان استخدام در محیط زیست معرفی کردندوفارغ التحصیلان بازیافت بتوانند بعنوان کارشناس محیط زیست در محیط زیست استخدام شوند اما متاسفانه این نامه دو سال است که در سازمان مدیریت وبرنامه ریزی خاک میخورد واز سوی محیط زیست هم پیگیری جدی به عمل نمی آید  فقط دانشجویان جسته گریخته پیگیری میشود.به هر حال آدم دوسال زحمت میکشه در دانشکده وابسته به محیط زیست ولی نتوانه در محیط زیست استخدام بشه خیلی سخته .با تشکر

+ نوشته شده در ساعت 0:5 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
در باب کارورزی و کنکور کاردانی به کاشناسی!

این روزها همه بچه ها مشغول درس خوندن برای کنکور کاردانی به کارشناسی که بیستم همین ماه برگزار میشه هستن.برای همشون به خصوص دوست و آشنای خودم آرزوی موفقیت میکنم.
منم که فعلا هستم! فقط وبلاگ مینویسم! به جای منم تست بزنید!
اما در مورد کارورزی؛
تا اونجا که منابع اطلاعاتی ما تو آموزشکده خبر دادن، تاریخ کارورزی 1 مرداد و مدت اون 7 تا 10 روزه.استان مقصدمون استان اصفهان و استادهای همراه نیز: دکتر میگونی ، دکتر سعیدپور و دکتر طالبی هستن.فقط امیدوارم این استاد ها هر کدوم برای درس خودشون یک گزارش نخوان!

اما یک سوال بیولوژی حیوانات شکاری ازتون میپرسم! لطفا جوابش رو توی کامنتها بذارین.هر کس جواب بده معلومه که خوب درس خونده!

*کدام یک خط اشک ندارد؟
الف)یوزپلنگ           ب) روباه قرمز            ج)زیرگونه شاه یوزپلنگ         د)گربه پالاس

+ نوشته شده در ساعت 13:23 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
عضویت در وبلاگ

بخش جدیدی که به وبلاگ اضافه شده ، قسمت "عضویت در وبلاگ" است که میتونید لینکشو در سمت راست توی منوی اصلی ببینید.این بخش در واقع عضویت در خبرنامه وبلاگه.از اونجایی که ممکنه کسایی باشن که نتونن مداوما به وبلاگ سر بزنن و از خبرها اطلاع پیدا کنن ، میتونن با عضویت در این قسمت از طریق ای-میلی که حاوی برخی از مهمترین خبرهای:محیط زیست ایران، رشته ی محیط زیست و آموزشکده است از جدیدترین خبرهایی که در وبلاگ قرار گرفته با خبر بشن.
برای عضویت کافیه روی لینک "عضویت در وبلاگ" از منوی سمت راست کلیک کرده و در صفحه ایی که باز میشه آدرس پست الکترونیک و نام خودتون رو وارد کنید.
همچنین دوستان عزیز با نصب نوار ابزار هدهد میتوانید از بروزرسانی این وبلاگ و وبلاگها و سایتهای برتر محیط زیست مطلع شوید.

+ نوشته شده در ساعت 13:22 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه دهم تیر 1387
سلام پالاس ایرانی!
اسم این وبلاگ از این به بعد "پالاس ایرانی" است.

با تموم شدن درسم توی آموزشکده دیگه نمیشه گفت وبلاگ دانشجویی وقتی من دانشجوی اونجا نیستم.

با شکل و شمایل جدید و فکرهای جدید دوباره شروع میکنم.

به امید ایرانی سبزتر از همیشه.

سلام پالاس ایرانی!

+ نوشته شده در ساعت 19:12 توسط مرتضی میرزایی.
یکشنبه نهم تیر 1387
چه کردم؟!

"پرنده دوست نداشت که پرواز کنه.ولي... افسوس! وقته رفتن بود.
چه زود دير ميشه!ولي چه خوبه هميشه يادمون بمونه که روزي با هم بوديم."

اين اس.ام.اسي بود که روز آخر نوشتم و براي همه ي بچه ها فرستادم.شايد هم آخرين اس.ام.اس ام به خيلي هاشون بود! اين روز ها بچه ها خيلي Miss call ميندازن! مهربون شدن!!!!!
البته هممون هم ميدونيم که اينکارا ماله روزهاي اوله.چند هفته ديگه گويي نه آموزشکده ايي وجود داشته،نه دوره ي کارداني محيط زيست و نه ورودي 85!
شايد يه 2-3 نفري با هم بمونن.ولي تنها چيزي که ماندگار باقي ميمونه کارهايه که با هم کرديم و خاطره هاشونه.
1-- 16 آذر سال 85 3 نفري جشن دانشجويي گرفتيم!
من ، ميثم خسروي و يکي از بچه ها که از ترم 2 رفت به اسم مهدي اکبري. خداييش مراسم آخر طنز بود! ميثم با اون تيکه هاش شده بود مجري، من پشت لپتاپ بودم و مهدي هم هماهنگي ها رو انجام داد.با اينکه کم بوديم و آموزشکده هم اصلا پشتيبانيمون نميکرد.پذيرايي هم يه بسته شکلات بود که مهدي خودش خريده بود!

   

2--ارديبهشت 86 اين وبلاگ رو راه انداختم.که يکي از پر دردسر ترين کارا بود.

3-- شهريور ماه نوار ابزار هدهد رو درست کردم.اين يکي از با کلاسترين کارهام بود.الان 160 تا کاربر داره.

 

4--پاييز بود که توسط يکي از دوستانم با انجمن يوز آشنا شدم.عضويت من توي انجمن نکته مثبتي براي آموزشکده بود.خيلي از بچه ها توسط من تو انجمن عضو شدن که اين خودش به فعال شدن بچه ها کمک کرد.

5-- 16 آذر 86 دوباره جشن دانشجويي برگزار کرديم با اين تفاوت که هم آموزشکده از نظر مالي پشتيبانيمون ميکرد و هم تعداد مون بيشتر بود.حدود 15-20 نفر بوديم.من براي اين جشن 2 تا کار کردم.يه فيلم مستند ساخته شد که من کارگردانش بودم.توي جشن هم دوباره من پشت لپ تاپ بودم.ايندفعه 2 تا لپ تاپ داشتم.يکي براي آهنگها و با يکي تصوير رو پرده مينداختم.اين مراسم فوق العاده عالي برگزار شد.

    

   

6-- ترم 4 ؛ ترم بازنشستگي من بود! کار خاصي نکردم.بيشتر هم سعي کردم پامو از کارهاي آموزشکده بکشم بيرون.ولي بخاطر کم کردن روي بعضيها(!) به همراه بابک و يونس يه سفر به کوير رفتم و يه مستند 32 دقيقه ايي از منطقه حفاظت شده کوير ساختم.

  

7--آخرين کارم هم طراحي جلد و کارهاي گرافيکي نشريه سربازان زمين بود.

 


اما در مورد اين وبلاگ و هدهد؛
هدهد يک مقدار تغيير خواهد کرد.اين وبلاگ رو هم از چند روز ديگه بطور کامل تغيير ميدم.اسم، تم و منوي اصلي تغييراتي خواهند داشت.

+ نوشته شده در ساعت 12:58 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه ششم تیر 1387
خداحافظ

2 سال بی خداحافظی سلام کردیم
و امروز بی سلام ، خداحافظی!

خدا حافظی
لغتی کوتاه اما ...

خداحافظی با کسانی که جزئی از زندگیم شده بودند.
خداحافظی با جایی که زمانی عاشقش بودم ولی آن حتی یک لحظه ...

ناگفته ها بسیار ، رنج بسیار ، خاطرات بسیار و فقط این فرصت است که کوتاه است.

خداحافظ کلاس و میز و تخته
 راهرو

همچون همیشه ساکت هستین!
به قول دوستی: شما به این آمدن و رفتنها عادت کرده اید!
برمیگردم.بسمت چپ.خداحافظ تنها سالن آموزشکده.خداحافظ آبسرد کن همیشه خراب!

خداحافظ آقای سولقانی، عاشق سکوتت بودم!
چپ یا راست؟

خداحافظ آقای خداوردی ، عاشق لبخند تلخت بودم!
خداحافظ سایت کامپیوتر ، خداحافظ سایتی که همیشه دیسکانکت بودی!
خداحافظ آقای محمدی ، عاشق خاطره هایت بودم!

واحد آموزش ، تو هم خداحافظ!
خداحافظ آقای خسروانی ، بی ادعاترین استاد!
خداحافظ خانم آقایی ، امروز نیستی اما دلسوزی هایت را به خاطر خواهم داشت!
خداحافظ خانم موسوی ، خانم گودرزی ، خانم رفعتی و خانم حاجی طاهر هیچگاه مهربانی هایتان را فراموش نخواهم کرد!

برمیگردم.

خداحافظ آقای عطایی ، استادی که هیچگاه دانشجویان را از تجربیاتت محروم نکردی!

بسمت تنها راه پله ی داخل آموزشکده میرم.

آقای بزرگیان ، او هم نیست.کاش زودتر به آموزشکده می آمدی! اما حسرت "نه" شنیدن را به دلم گذاشتی!
خداحافظ دکتر طلائیان ، به من آموختی گاهی نباید هیچ گفت!

خداحافظ آقای حیدری ، خانم ساسانفر ،آقای صالحی
و خداحافظ دکتر زارع...

آقای صادقی می آید، آقای صادقی حلالم کن! طبق معمول نمی ایستد! خداحافظی میکند و خیلی سریع....

خداحافظ خانم درویشی ، امیدوار بودن را به من آموختی!
خداحافظ آقای لیموچی ، مهربانترین حراست این طرفها!

از استادها هیچکدام نبودند اما ...
خداحافظ دکتر میگونی ، ممنون از اینکه بی منت استادی کردین!
خداحافظ دکتر طالبی ، حالا پشت سختگیری هایتان ، محبتهایتان را می بینم.
و خداحافظ دکتر سعیدپور ،ممنون از اینکه در میان ما بودین.از اینکه گاهی به کتابخانه می آمدین و با ما سر یک میز مینشستین...ممنون!
و خداحافظ یاد و خاطره "هنریک مجنونیان" ، همیشه افتخارم خواهد بود که روزی دانشجوی شما بوده ام!

خداحافظ خانم پژواک ، هر چند این روزها زیاد شما رو نمیبینیم، اما به خاطر همه کمک هاتون ممنون!

اما در کتابخونه! دری با 2 لنگه که آدم رو یاد کافه های غرب وحشی میندازه!
خداحافظ صندلی ها
خداحافظ میزها و خط خطی های پر خاطره ات.
و خداحافظ خطوط موازی!
خداحافظ آقای سلیمانی ، دلم برای عصبانیتها و حساسیتت روی سکوت تنگ میشود!
خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ، کتابخانه!

وقت رفتنه!

از پله ها پایین میام.نرده ها ، پله ها.
نگاهم به اون دستگاهی میفته که مثله همیشه خرابه و هیچوقت اسمش رو نفهمیدیم! تلفن؟ کامپیوتر؟ یا؟
سمت راستم؛آمفی تئاتر ، دفتر بسیج(شورای دانشجویی سابق!) کاش هنوز دفتر شورا بودی! چقدر دوست داشتم کل امروز رو تو اون دفتر باشم!
خاطراتم، شما رو ساده رها نخواهم کرد!
گریه ها ،خنده ها ،روزها و .... انتظار!
خداحافظ در سبز!
خداحافظ گل های رز!
در سلف بسته است.و خداحافظ سلف.
خداحافظ روزهای بدون ژتون و قاشق!

آه! فراموش کردم! باید از اون ور میرفتم.

خداحافظ آب پاشی که هر روز خیسمون کردی!
خداحافظ آقای رمضانی! سلام ما رو به آقای رمضانی برسون!!!
خداحافظ درخت شاتوت! خداحافظ کاج و زبان گنجشک!

خداحافظ آزمایشگاه شیمی! خداحافظ اسید سولفوریک 0.2 مولال!

خداحافظ آلاچیق!
خداحافظ خاطرات صبح سه شنبه! هر چند میخوام بشینم و نگات کنم اما... افسوس!

خداحافظ نیمکت.نیمکتی که چند ماه تنها رفیقم بود!

خداحافظ زمین فوتبال! خداحافظ فریاد ، گل ، اوت ، تکل ، پنالتی ، سایه زنی!

خداحافظ خوابگاه! هر چند با تو نبودم؛ اما کسانی که با تو بودند را دوست داشتم!

خداحافظ آقای شریفی! سلام ما رو به آقای قاسمپور برسون!

بسمت نگهبانی میرم.برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم.منظره ایی که 2 سال صبحها دیدیمش.اما چیز جالبی توش ندیدیم! و امروز ...

خداحافظ دوستانم
خداحافظ عزیزانم
خداحافظ روزهایم
خداحافظ تنهایی هایم
خداحافظ گریه ها و خنده هایم
خداحافظ بعد از ظهر های غمگین
و خداحافظ عشق من!

خداحافظ آقایان نگهبان.
خدا حافظ کوچه ایی که گاهی استخر میشدی!
خداحافظ خیابون.
خداحافظ درخت اقاقیا.تنها سایه ی این دور و ورا !

هی!  آقا مترو میره؟
خداحافظ آموزشکده!

 

عکسی که اولین هفته ی ورودمون به آموزشکده گرفتیم:

گروه A

گروه B

عشق گذشته از پل

                                      دشت پر از گلایول

گمشده ی دو حرفی

                                    خسته ی روز برفی

+ نوشته شده در ساعت 0:35 توسط مرتضی میرزایی.
جمعه سی و یکم خرداد 1387
دکتر گشتاسب میگونی، یک استاد واقعی

چند روز پیش در روزنامه های می خواندم «کالین تاریشانو» نخست وزیر رومانی فاصله بین خانه تا محل کار خود را که چندان هم نزدیک نیست با دوچرخه ۱۰ دقیقه رکاب زد .
«کالین تاریشانو» گفته بود  با دوچرخه سواری می توان میزان مصرف سوخت را به طور چشمگیری کاهش داد و به اقتصاد کشور ، کمک قابل توجهی کرد.سالانه میلیونها نفر بر اثر مشکلات تنفسی تسلیم مرگ می شوند و این رقم هر روز بالا تر می رود.
همین نکته کوچک باعث شد در این موضوع کمی درنگ کنم، در سال های گذشته تهران چند روز به خاطر آلودگی شدید هوا عملاً تعطیل شد، به نظر می رسد وقت آن رسیده است که در این خصوص چاره اندیشی شود و تنها به اظهار نظرهای فاخرانه در هفته محیط زیست اکتفا نشود، چرا مدیران پیشگام نمی شوند؟
در بین مدیران کسی را ندیده ام که خودروی لوکس سوار نشود، اصلاً از ملاک های ارزش و اعتبار مدیران ایرانی می توان به ماشین لوکس، راننده اختصاصی، مبلمان دفتر، طول و عرض میز کار، چرخ دار بودن صندلی و ... اشاره کرد، اینکه از مدیری بخواهیم برای سرمشق شدن دیگران دوچرخه سوار شود چیزی در حد توهین مستقیم تلقی می شود!! اما دکتر حمید گشتاسب ( میگونی)عضو هیات علمی آموزشکده و استادی که چگونه دانشجو بودن را از او آموختیم بی هراس از چشم های پرسشگربا دوچرخه به محل کارش می آید.او این کار را برای جلب توجه دوربین های خبرنگاران انجام نمی دهد، قصد آن ندارد که ژست مدرن بگیرد یا تظاهر به ساده زیستی کند.

دکتر میگونی


 دکتر گشتاسب نمونه بارز یک استاد با اخلاق و علاقمند به محیط زیست است، باید با او به اردوهای علمی بروید، راه رفتن و غذا خوردن و خوابیدنش را ببینید، بی هیچ توقع و تکلفی! نه از کسی خودرو می خواهد و نه هتل چند ستاره  و نه بلیط پرواز، با خونسردی و جدیت توی دفترش همیشه برای پاسخ دادن حاضر است، عضو هیات علمی یعنی کسی که در طول هفته زمانش برای دانشجویان مرکز باشد نه آنکه تنها نامش به احترام برده شود، در این دو سال هرگاه به دفتر کارش که بسیار ساده و خودمانی بود می رفتیم دانشجویانی پیش از ما آنجا نشسته بودند و سخن از محیط زیست بود.
دکتر گشتاسب که با هنریک مجنونیان دوست داشتنی همکار و همفکر است، در ادامه داد و ستدهای علمی شان باز کتاب دیگری را منتشر کردند، دکتر گشتاسب درسنامه ای را نیز شخصاً به چاپ رسانده است که قابل تامل است.
بهر صورت دوچرخه سوار شدن دکتر گشتاسب بهانه ای شد برای تقدیر از ارزشمندی او، بی گمان کسان دیگری نیز در دوران دانشجویی مان کوشیدند راه را برایمان هموارتر و دلنشین تر کنند، امیدوارم مجال آن باشد که با کلمه هایمان از آنها تقدیر کنیم، کلمه تنها دارایی دانشجوست ...

 

نویسنده: یک دانشجوی قدیمی!

+ نوشته شده در ساعت 1:28 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
چند نفر این وبلاگ رو میخونن؟

چند روزه دارم به این فکر که با تموم شدن درس من تو آموزشکده تکلیف این وبلاگ چی میشه؟
از یه طرف نمیخوام این وبلاگ رو زمین بمونه و از طرف دیگه وقتی خودم دانشجوی آموزشکده نباشم نمیشه اسم این وبلاگ رو وبلاگ دانشجویی گذاشت!
فکر کردم که اسم وبلاگ رو تغییر بدم و با یه اسم جدید شروع به نوشتن کنم.ولی اولا اسم آموزشکده مرتبا توی وبلاگ اومده و ثانیا می خوام این وبلاگ برای همیشه، "وبلاگ دانشجویی آموزشکده محیط زیست کرج" باشه!
و یه سوال دیگه:
چند نفر از بچه های آموزشکده این وبلاگ رو میخونن؟
فکر نکنم بیشتر از 10 نفر باشن! اونم در بهترین حالت!
پس فکر نکنم برای بچه ها خیلی مهم باشه! ولی برای خودم خیلی ارزش داره و اصلا دوست ندارم بی نویسنده بمونه.کسی رو هم تو آموزشکده نمیشناسم که حوصله اینکار ها رو داشته باشه تا وبلاگ رو به اون بسپرم.این شد که تصمیم گرفتم توی وبلاگ در مورد این موضوع بنویسم.با فرض اینکه کسی که وبلاگ رو میخونه و من نمیشناسمش بخواد این وبلاگ رو دست بگیره.
این یه خواهش کاملا رسمیه!
اگه از بچه های آموزشکده هستین و میخواین نوسنده وبلاگ باشین لطفا به من خبر بدین!

+ نوشته شده در ساعت 20:40 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
از اندیشه اسلامی تا مبانی مدیریت!

1 مهر 85 ، صبح خیلی زود دم در آموزشکده بودم.درها بسته بود! اولین روز رکورد شکوندم! نگهبان ها گفتن برو خونتون امروز کلاس تشکیل نمیشه.بچه ها نمیان!
رفتم تو ماشین بابام نشستم و منتظر موندم.ولی بچه ها اومدن.یکی یکی رفتن تو .نزدیک 7.30 بود که دوباره رفتم تو.بچه ها همه جلوی پله های خوابگاه جمع شده بودن(هیچوقت نفهمیدم چرا اونجا! کنج آموزشکده!).
رفتم و پیششون نشستم.بماند که چه حرفهایی زدیم ولی با یکی از بچه ها که بعدا فهمیدم همون یونس خودمونه(!) راه افتادیم رفتیم آموزش تا بپرسیم چرا استاد نیومده؟!(آخه بگو مگه شما سر کلاس نشستین؟)
یه خانومی توی آموزش بود که روز ثبت نام هم دیده بودیمش. خانومی که که همیشه لبخند میزد.هیچکس اسمش رو نمیدونست. همین باعث شد که تا  دو  سه ماهی ، مهندس آقایی به اسم "خانوم مهربونه" توی بچه های 85 شناخته بشه! از خانوم آقایی سوال کردیم و با همون لبخند همیشگی گفت عجله نداشته باشید!
برگشتیم و پیش بچه ها نشستیم تا آخرش استاد درس اندیشه اسلامی(آقای نصیری) اومد دنبالمون گفت: مگه شما کلاس ندارین؟ چرا اینجا نشستین؟
اینجوری بود که برای اولین بار پامون رو توی کلاسهای رشته ی مجهول الهویت محیط زیست گذاشتیم!
من نه تنها اولین نفری بودم که به آموزشکده اومدم، اولین نفری هم بودم که تو کتابخونه عضو شدم!
یادم اونروز ها متداولترین سوال ها اینا بودن:
*راستی، تکمیل ظرفیت کی اعلام میشه؟
*نیمه متمرکز اعلام شده؟ کی روزنامه اش میاد؟
*بچه ها میگن هر کی 2 رشته قبول شده! راسته؟
*این رشته اولویت چندمت بود؟ چی؟ بنده خدا!
.
.
.
همه دنبال یه راه فرار از آموزشکده بودن
.کسی درس نمیخوند.درسمون شده بود فوتبال! با اینکه ماه رمضون بود ولی تشنگی هم جلومون رو نمیگرفت!
خیلی از بچه ها رفتن ولی گذشت و گذشت.4 ترم گذشت ما تو آموزشکده موندیم.تو این 2 سال با هم زندگی کردیم و با هم ..... زندگی کردیم!
یاد اتفاقاتی که برای بچه ها میوفتاد.مشکلات، خوشحالی ها،گریه ها، خنده ها و ...... عاشق شدن ها!
روزهای شاد و روز هایی که انگار نمیخواست بگذره! همشون گذشتن! خیلی زود! و ما مثله همیشه فقط حسرت میخوریم.
کلاس پیچوندنها ، تک زدن به بچه ها سر کلاس ، جزوه های ناقص ، دعواها  ، شادیها همه گذشتن!
و آخرین کلاس ما ، مبانی مدیریت ، 2 شنبه برگزار شد تا آخرین کلاس خیلی از ما ها توی آموزشکده و حتی توی رشته ی محیط زیست باشه. روزی که خیلی زود گذشت و رفت.مثل همون روز های قبل! روزی که برعکس روزهای قبل هیچ کس دلش نمیومد از آموزشکده بره.با اینکه هنوز امتحانها مونده ولی باید یواش یواش بگم، خداحافظ بچه ها!.

و برای خاطرات خودم:

رنگ غم رو به شعر شادم زده

                                         دشت پر از گلایول غم زده

دلم میخواد خودت بیای ببینی

                                        نبض منو قلب تو با هم زده!


---------------------------------
درحاشیه:

*این چند روزه مسافرت بودم نتونستم بنویسم. ولی انگار خیلی ها انتظار داشتن بنویسم.خیلی بچه ها به وبلاگ سر زدن.نمیدونم هنوز خوب مینیویسم یا نه ولی یه روزی خودم از نوشته هام لذت میبردم! ولی حالا نه! بچه ها هم که کامنت نمیذارن.فقط ممکنه بهم sms  در مورد وبلاگ.امید وارم هنوز نوشته هام قابل تحمل باشه!

 

+ نوشته شده در ساعت 17:50 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه ششم خرداد 1387
وای به روزی که بگندد نمک!

دیروز روی نیمکتهای محوطه ی آموزشکده نشسته بودیم و صحبت میکردیم.جلومون یه پارچه نوشته زده بودن که آزاد سازی خرمشهر رو تبریک گفته بود.نکته جالب روش وصل کردن این پارچه بود!
این پارچه به 2 تا از درختها بسته وصل شده بود ولی نه با طناب یا چیزی شبیه این! بلکه با منگنه!
آره، منگنه ی کاغذ!


خیلی زشته وقتی ما که دم از حفاظت از محیط زیست میزنیم برای زدن پارچه نوشته با منگنه به جون درخت بدبخت بیوفتیم! و بقیه رو هم با کلی ادعا نصیحت کنیم!
رفتم به بچه های بسیج گفتم و امروز دیگه خبری از منگنه ها نبود.پارچه رو با طناب به درخت بسته بودن!
امیدوارم دیگه همچین صحنه هایی تو آموزشکده نبینیم!

+ نوشته شده در ساعت 21:38 توسط مرتضی میرزایی.
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
بازگشت همه به سوی اوست

گلچین روزگار عجب با سلیقه است                                            
                                         می چیند آن گلی که به روزگار نمونه است.

اول سال تحصیلی 86-87 بود که خبر غم انگیز فوت دوست عزیزمون علیرضا تاتاری رو توی وبلاگ نوشتم.خبر فوت علیرضا برای همه ی ما آزار دهنده بود.آروم ترین دانشجوی ورودی های 85 که به همه احترام میذاشت.
و حالا در ماههای آخر این سال تحصیلی باید خبر درگذشت یکی دیگه از همکلاسیهامون خانم معصومه اعتمادی فر دانشجوی ورودی 86 آموزشکده رو توی وبلاگ بنویسم.خبری که دوباره آموزشکده رو در غم فرو برد.
 دوستان خانم ارشادی فر رو کاملا درک میکنم.ایشون دیروز سر کلاسهاشون حاضر شدن و امروز ......

این اتفاق غم انگیز رو به دانشجویان کارکنان آموزشکده و علی الخصوص خانواده ی ایشان تسلیت میگوییم.

فاتحه و صلوات ما نثار روح آن مرحوم.یادش گرامی.

+ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط مرتضی میرزایی.
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
خبرهایی از آموزشکده

خیلی وقت بود سوژه ایی برای نوشتن پیدا نمیکردم.تا دیروز ....
سر کلاس مبانی بودم که گوشیم زنگ خورد(البته از اونجایی که من پسر خوبیم گوشیم رو سایلنت بود!)از مهندس بزرگیان اجازه گرفتم اومدم بیرون.به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.... احسان محمدی!
یه چند روزی بود غیبش زده بود هیچ کدوم از بچه ها نمیدونستن که چرا سر کارش نمیاد؟!
گوشی رو برداشتم بعد احوالپرسی و اینجور حرفها گفت که نرم افزار آفیس میخواد ولی موضوع اصلی... چرا نیستی؟
بله. آقای محمدی، کارمند خنده رو ، فعال و دوست داشتنی آموزشکده حالا دیگه بابا شده!
واقعا خوشحال شدم.طبق اطلاعات رسیده نورسیده دختر خانم تشریف دارن! حالا دیگه باید شاهد اضافه کاریهای تا نصف شب آقای محمدی تو آموزشکده باشیم! بالاخره خرج پوشک و ....
من از طرف تمام دانشجویان آموزشکده به ایشون تبریک میگم.انشاالله همونطور که تو آموزشکده کمک ما میکنه خدا هم همیشه کارهاشو درست کنه!
دیگه چه خبر؟
این روزها آموزشکده خیلی شولوغ شده! یه خبر گذاری بین المللی هم نمیتونه پشتیبانی خبرها رو بکنه چه برسه به من!
1-چند هفته پیش دکتر اسکویی،رئیس اداره ی بهداشت استان قزوین به آموزشکده اومد و یه سخنرانی جالب ارائه داد تا اولین نفر باشه از آدمهای خارجی(البته از نوعه ایرانیش!؟!) که برای سخنرانی به آموزشکده میان!واقعا آموزشکده از این نظر  که سخنرانی توش برگزار نمیشه خیلی ضعیفه!در همین رابطه بگم که قرار بود دکتر مخدوم هفته ی آینده برای سخنرانی به آموزشکده بیاد که متاسفانه یه مشکلی براشون پیش اومد و ما باید همچنان منتظر بمونیم.
2-مهندس بزرگیان از سفر حج برگشتن و بعد 3 هفته، این هفته سر کلاس حاضر شدن.خدا قسمت ما کنه!
3-در اقدامی بی نظیر و شگفت انگیز! امور فرهنگی آموزشکده اقدام به پخش فیلم در آمفی تئائتر آموزشکده کرده تا یکی دیگه از آرزوهای بچه ها برآورده بشه.پس هر هفته،یک فیلم!
بچه هایی هم که میخوان فیلم خاصی پخش کنن میتونن به آقای احمد کیانی ورودی85 مراجعه کنن.البته لازمه که از آقایان:احسان محمدی، علیرضا فیاضی،احمد کیانی،محمد عمو زاده و حمیدرضا حیدری که توی تهیه فیلمها همکاری میکنن تشکر کنم.خسته نباشید.
4-و همچنان کارمندان جدید و ناشناس در آموزشکده! مواضب خودت باش!(از دادن اطلاعات بیشتر معضورم. حتی شما دوست عزیز!)
5-انجمن شعر و شاعری هم تو آموزشکده تاسیس شد! این انجمن اقدام به برگزاری جلسات شبانه ی مشکوکی به نام شب شعر میکنه! یه مقام آگاه که نخواست اسمش فاش بشه گفت:اونها در این جلسات حتی از شمع و کبریت هم استفاده میکنند!
6-خبر بد اینکه از دکتر اعتماد شنیدم که قضیه خرید 20000 هکتار جنگل توسط آموزشکده در شمال کشور هم به دلیل عدم اقدام به موقع مسئولین آموزشکده کاملا منتفیه! این ترم هم بچه ها میرن خیرود کنار.ولی فقط 2 روز!
7-آخرین خبر و بدترین خبر:از اونجایی که تعداد نفرات در رشته ی جدید آموزشکده،جنگل کاری، به حد نصاب نرسید کلاسهای این رشته تشکیل نشد.بچه هاش هم یا انتقالی گرفتن یا انصراف دادن.وقتی در مورد اینکه سال بعد هم آموزشکده این رشته رو داره یا نه از آقای خسروانی سوال کردم، گفت احتمالش 1% است! و من همچنان به دنبال راهی برای فرار از سربازی!

 

+ نوشته شده در ساعت 20:47 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
امروز پالاس من یک سالش شد!

دقیقا پارسال همچین روزی بود که تو سایت دانشگاه نشسته بودم.
چون حوصلم سر رفته بود رفتم تو سایت بلاگفا و یه وبلاگ با اسم حیوون مورد علاقه ام،گربه پالاس ثبت کردم.اون موقع فقط این وبلاگ رو برای این ثبت کردم که میخواستم ببینم محیط وبلاگ نویسی چطوریه!
2-3 سالی بود وب سایت داشتم ولی هیچوقت وبلاگ ننوشته بودم.بعد چند روز به سرم زد تا در مورد رشته ی دانشگاهیم بنویسم.اینکه چی شد که این وبلاگ شد یه وبلاگ دانشجویی شد و اسم آموزشکده محیط زیست روش اومد خیلی طولانیه.
وبلاگ نویسی خیلی تو زندگی شخصیم تاثیر داشت.حتی اگه بگم مسیر زندگیم رو تغییر داد،دروغ نگفتم! این اتفاق درست زمانی افتاد که بعد چند ماه وبلاگ شخصیم رو ثبت کردم.پالاس زندگی یکی از دوستهام (بابک) رو هم تغییر داد! و اون رو نویسنده مجله راه موفقیت کرد!
بعد یه مدت ، نوشتن تمام زندگیم شده بود و معمولا روزی یه پست تو پالاس میذاشتم.یادمه روزی که اولین بار تعداد بازدید روزانه ام به 10 رسید چقدر خوشحال بودم! تو این 1 سال پالاس 2 بار تعطیل شد،کل شهریور ماه بخاطر سوختن کامپیوترم و 3 ماه دی،بهمن،اسفند به دلایل شخصی.ولی در کل خودم که از وضعیتش راضی بودم.
امروز صبح که داشتم فکر میکردم چی برای امروز تو پالاس بنویسم، نا خود آگاه برگشتم به خاطرات سال گذشته.
دوستها، آرزوها و .....
تو این یک سال خیلی تغییر کردم.چیزی که دوست نداشتم بشم شدم.نمیدونم دور و بری هام هم این تغییر رو حس کردن یا نه(که احتمالا حس کردن) یه لحظه نگران سال دیگه شدم.5 اردیبهشت سال 88، چه جور آدمی هستم؟هنوز مینویسم؟ یا اصلا خدا انقدر بهم وقت میده که زنده باشم؟
یک سال نوشتم.
150 پست.
و یک دنیا تغییر کردم!

+ نوشته شده در ساعت 15:37 توسط مرتضی میرزایی.
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
کارشناسی ناپیوسته محیط زیست در آموزشکده

با اینکه باور کردنش سخته ولی واقعا این موضوع اتفاق افتاده! با تلاش ها و پیگیری های دکتر میگونی و دکتر زارع بالاخره رشته ی کارشناسی ناپیوسته محیط زیست به آموزشکده(که حالا تبدیل به دانشکده شد) اومد.
امروز که داشتم با دکتر میگونی صحبت میکردم گفت اینکه آموزشکده در این رشته از ساله 88 دانشجو میگیره قطعیه ولی داریم تمام سعی خودمون رو میکنیم که امسال یعنی مهر سال 87 آموزشکده در این رشته دانشجو بگیره.واقعا نمیدونم دعا کنم که این اتفاق بیوفته یا نه! از طرفی دوستام رو میبینم و خوشحال میشم که اونا بتونن تو تهران بمونن و مجبور نباشن واسه درس خوندن شهرستان برن و از طرف دیگه دلم به حال خودم میسوزه که برای کنکور ثبت نام هم نکردم! اگه بچه های خودمون امسال تو همین دانشگاه قبول شن و محیط زیست بخونن! احتمالا دیوونه شم! هر چند دیوونه بودم که کنکور شرکت نکردم! وظیفه ی من خبر رسانی بود که انجام دادم دعا کردن به عهده ی خودتون! بازنده ی این جریان هم فقط من بدبختم که 1/5 سال از زندگیم عقب افتادم اونم برای....

+ نوشته شده در ساعت 21:26 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
کی این تابستون تموم میشه!؟

یادش بخیر تابستون همین امسال بود که با بابک برای تموم شدن اون تابستون خسته کننده لحظه شماری میکردیم!

ما که اون همه تو دانشکده شلوغ پولوغ(!) میکردیم تابستون یه جورایی تو خونه زندونی شده بودیم!

یادم میاد وقتی فهمیدیم دانشگاه قراره به جای ۱ مهر از ۲۰ شهریور شروع بشه(که آخرشم به خاطر اومدن رئیس جدید دانشکده از همون ۱ مهر شروع شد) انقدر خوشحال بودیم انگار دنیا رو بهمون دادن! آره! تا بستون تموم شدو ترم جدید از راه رسید.مهر‌ ،آبان،آذر و دی ماه! تمام این ماهها هم با تمام خاطرات خوب و بدش گذشتن و حالا ۲ ماه هم از ترم آخرمون میگذره! ۳ ماه دیگه همه ی بچه ها فارق التحصیل میشنو میرن مثله بچه هایی که دی ماه رفتن و فقط خاطره هاشونو تو قلبم جا گذاشتن.

چقدر زود میگذره زندگی ما!

۶ ماه از اون روزی که منو بابک بی صبرانه منتظرش بودیم میگذره و حالا نزدیک عیدیم! ۴ روز دیگه سال ۸۷ هم شروع میشه.سالی که نمیدونم چه اتفاقاتی قراره برام بیوفته.همونطور که اصلا نوروز سال ۸۶ فکر نمیکردم زندگیم به این مسیری که الان توش هست بیوفته.اون تابستونی که من اونقدر منتظر تموم شدنش بودم رفت.اون موقع چه آرزوهای قشنگی داشتم!چه هدفهای بزرگی!چه توهماتی!و چه دوستان عزیزی که حالا همشونو از دست دادم! ۸۶ با تمام خاطراتش رفت و چند روز دیگه شاید از اومدن سال ۸۸ بنویسم.

لحظه ی سال تحویل امسال من داشتم با گوشیه بابام بیلیارد بازی میکردم!امسال با چند تا از بچه ها ی دانشکده میخواستیم لحظه ی سال تحویل رو تو پارک ملی کویر باشیم که متاسفانه جور نشد ولی برنامه داریم سیزده به در رو اونجا باشیم اگه خدا بخواد ۱۲ فروردین راه میفتیم و تا ۱۷ فروردین اونجاییم.میخوام سال جدیدم رو قشنگ شروع کنم تا آخرشم قشنگ باشه! نه اینکه مثله یه توپ بیلیارد تا آخر سال به اینور و اونور شوت بشم!

فکر کنم این آخرین مطلب توی سال ۸۶ باشه.برای تمام دوستان سبزم آرزوی موفقیت دارم.امید وارم سالی پر از معجزه های قشنگ رو شروع کنن.

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در ساعت 11:22 توسط مرتضی میرزایی.
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
باز هم من!
برگشتم بعد ۳ ماه!

میخوام بنویسم تا بگم هنوز هستم و سرپام.

از تمام عزیزانی که تو این مدت به من لطف داشتنن و نظر گذاشتن ممنونم.امید وارم بتونم ۲ باره مثله قبل بنویسم و این پالاس دوست داشتنی رو تعطیل نکنم!

 

+ نوشته شده در ساعت 12:35 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
خداحافظ پالاس!

اولين روزي که پالاس رو راه اندازي کردم ، اصلا فکرش رو هم نميکردم که روزي برسه که اين وبلاگ بطور متوسط 60 بازديد روزانه داشته باشه.ايندفعه ديگه طرف خودم رو ميگيرم و ميگم خيلي سخت بود! خيلي ها تو کامنتهاي وبلاگ چيزهايي نوشتن که منو مايوس کنن ولي من کار خودم رو ميکردم!
راستش ممکنه خستگي جسمي با خواب رفع بشه، ولي خستگي روحي .... نه! کار يکي دو روز نيست. ديگه خسته شدم .ديگه نه وقت نوشتن رو دارم و نه حوصله اش رو!
حتي اين 2-3 هفته ام کاملا از جو دانشگاه به دور بودم و حسابي جزوه هام ناقص شده.
براي همين هم تصميم گرفتم:

پالاس رو تعطيل کنم.

 که اميدوارم اين تعطيلي هميشگي نباشه.
حداقل يکي دو ماهي ديگه نمينويسم مگه اينکه شرايط خاصي پيش بياد.
از تمام دوستاني که به من کمک کردن تشکر ميکنم و اميد وارم تو اين 7 ماه تونسته باشم کمکي به پرورش افکار عمومي در رابطه با محيط زيست بکنم.

اینم آخرین عکسی که دوست داشتم تو پالاس بذارم:

اولین برف دانشکده که ما دیدیم آبان ۱۳۸۵

پس، 


خداحافظ همين حالا!

+ نوشته شده در ساعت 17:57 توسط مرتضی میرزایی.
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
آخرین مراسم جشن دانشجویی ما در دانشکده

مراسم با تمام مشکلات سختی ها و وقت کم خوشبختانه عالی برگزار شد و به عنوان آخرین مراسمی که ما توی این دانشکده گرفتیم راضی کننده بود.

لازمه از زحمات آقای محمدی که مسئول هماهنگی جشن و یه جورایی رابط ما و مسئولین دانشگاه بودن تشکر کنم و خسته نباشید بگم.

من و لپ تاپ های جشن!
  

+ نوشته شده در ساعت 7:11 توسط مرتضی میرزایی.
جمعه شانزدهم آذر 1386
بچه ها روزمون مبارک!

پائیزی خواهد آمد
 و روزهای شیرین دانشجویی را
 برگ برگ خواهد کرد
 و تنها خاطرات این روزهاست
 که باقی می ماند.

روز دانشجو رو به همه ی دانشجوها تبریک میگم.-مخصوصا به خودم!- امیدوارم تمام دانشجوهای کشور عزیزمون ایران تو درسهاشون موفق باشن.


با همکاری شورای دانشجویی یه جشن دانشجویی در روز یکشنبه 18 آذر  ساعت 10 الی 12 در آمفی تئاتر آموزشکده برگزار میکنیم.از تمامی دانشجویان عزیز دعوت میکنم که در این جشن که برنامه های متنوعی را شامل میشود شرکت کنن.

+ نوشته شده در ساعت 11:47 توسط مرتضی میرزایی.
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
قابل توجه دانشجویانی که دوره ی کارورزی خود را سپری نکرده اند!

نکات مهم و خاطرات فراموش نشدنی از سفر کارورزی تابستان ۱۳۸۶

به کلیه ی سؤالات شما پاسخ داده خواهد شد.

با راهنمایی:دکتر گشتاسب میگونی

توسط:خانم آیدین پورخامنه

زمان :شنبه ۱۷ آذر از ساعت ۱۵ الی ۱۶

مکان : آمفی تئاتر آموزشکده محیط زیست کرج

منتظر حضور شما خواهیم بود

+ نوشته شده در ساعت 11:1 توسط مرتضی میرزایی.
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
مسابقه ی بزرگ پالاس!

مسابقه ی بزرگ پالاس


حدس بزنید جایزه بگیرید!


نام سبزی بلند بالایی که با فلش قرمز در عکس نشان داده شده است چیست؟
آیا آشپزان دانشکده از یک سبزی جدید در قورمه سبزی استفاده می کنند؟
این عکس روز 3 شنبه ی هفته ی گذشته از غذای یکی از دانشجویان دانشکده گرفته شده است.
لطفا نام سبزی و نام خودتان را در قسمت نظرات قرار دهید.

قورمه سبزی

جایزه یک پرس قورمه سبزی رایگان!


---------------------------------
در حاشیه:

اگه خدا بخواد از هفته ی جاری با یک سبک جدید مقالاتمون رو قرار میدیم.
از این به بعد با کمک استادهای دانشکده هر 2 هفته یکبار به معرفی کامل سیما, گونه ی شاخص حیات جانوری، عوامل تهدید، گونه ی شاخص حیات گیاهی و ... به اضافه ی مصاحبه با یکی از اساتید و کارکنان برنامه هامونو از سر میگیریم .
در صورتی که پیشنهاد خاصی هم دارین بگید.

+ نوشته شده در ساعت 19:17 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
سایتwww.coe.ac.irیک سایت پیشرفته نفتی

امروزه که عصر، عصر فراصنعته و تمامی سایتها مطالب به روز عرضه می کنند این سایت مطالب جدید که عرضه نمی کنه هیچ مطالب عهد دقیانوسشو هم از روی سایت بر نمیداره بعد از گذشت یک سال هنوزام که هنوزه نمرات ترم اول بر روی این سایت خود نمایی می کنه.احسنت به این همه مطالب به روز  (این آموزشکده مثل چاله اسکندرون میمونه افتادی توش دیگه تمومه)

+ نوشته شده در ساعت 13:0 توسط بهروز باقری.
جمعه سیزدهم مهر 1386
پالاس به همکاری هایش با آژانس ادامه میدهد!

يك شنبه گذشته در پي بازرسي ناگهاني بازرسان آژانس از وبلاگ و يافته شدن عنصر راديو اكتيويته(!) "رسمي" در نام وبلاگ ، وبلاگ در خطر تعطيلي قرار گرفت.دانشمندان هسته ايي ما وجود هر گونه آلودگي را تكذيب كردند و اعلام كردند اين واژه بصورت كاملا سهوي در قسمت نام وبلاگ قرار گرفته و اين وبلاگ هيچ برنامه ايي براي ساخت بمب هسته ايي ندارد!
در پي اعلام ، يافته شدن عنصر جديد " اسمش رو نبر" ، رسانه هاي خارجي مانور تبليغاتي بزرگي را بر عليه ما ترتيب دادند. براي مثال شبكه ي تلويزيوني Amouzeshkade TV اعلام كرد:
"كشف عنصر "اسمش رو نبر" بدست دانشمندان پالاس ميتواند زمينه ساز ساخت ، نسل سوم بمب هاي هسته ايي باشد!"
همچنين گروه 1+12 در بيانيه ايي اعلام كرد "وبلاگ بايد هر چه سريعتر تعطيل شود و عنصر جديد الكشف " اسمش رو نبر" براي تحقيقات بيشتر بين ما تقسيم شود!"
بهمين دليل پرونده ي پالاس به شوراي امنيت انتقال يافت و ساعت 5 بعد از ظهر در جلسه ي بين رئيس شوراي امنيت و مديريت  پالاس تمامي مسايل مطرح و بررسي شد.
رئيس شوراي امنيت در پايان جلسه كه با حضور معاونت محترم شورا نيز همراه بود، بيانيه ايي بصورت زير صادر كرد:
1.مديريت وبلاگ بايد تمامي سعي خود را براي پاكسازي وبلاگ از عنصر "اسمش رو نبر" انجام دهد.
2.از اين پس وبلاگ بايد در چارچوب قوانين آژانس كار كند.
3.با تقاضاي مدير وبلاگ كه درخواست يك برد اختصاصي را كرده بود ، موافقت ميشود.
4.فعاليتهايي كه در باره ي اعضاي آژانس است بايد پس از تأييد توسط رياست يا معاونت انجام شود.
5. و مهمتر از همه اينكه:

انرژي هسته ايي حق مسلم وبلاگ نويسان است!


--------------------------------------------------
خارج از شوخي:

اين وبلاگ از "وبلاگ رسمي دانشجويان محيط زيست كرج" به "وبلاگ مستقل دانشجويان محيط زيست كرج" تغيير نام داده است. لذا از تمامي دوستاني كه به ما لينك داده اند خواهشمندم در صورتيكه از واژه ي "رسمي" در عنوان لينك به  ما استفاده كرده اند اين واژه را حذف كنند.البته به كساني كه ميدونستم ، از طريق ميل يا كامنت خبر دادم ولي اگه به كسي اطلاع ندادم خواهش ميكنم هر چه سريعتر اين واژه رو حذف كنه.

 از رياست محترم آموزشكده جناب آقاي دكتر زارع مايوان
معاونت محترم جناب آقاي مهندس حشمتي
و مسئولين محترم حراست را كه كمال همكاري را براي سرپا ماندن وبلاگ انجام دادند تشكر ميكنم.

----------------------------------------------
در حاشيه:

*اولين جلسه ي نشريه ي دانشجويي دانشكده با نام ترنم باران ، در ترم جديد هم تشكيل شد كه اميد وارم موفق باشند.
*خدايي اين بچه هاي 86 خيلي انرژي دارن.از الان تحقيق هاشون رو شروع كردن! وقتي تو سايت دانشكده قدم ميزدم بچه هاي خودمون تو وبلاگهاي جك و اس ام اس ببخشيد پيامك! پرسه ميزدن و اين 86 ايي هاي كنجكاو تو سايت سازمان( كه البته هيچي هم توش پيدا نميشه!) پرسه ميزدن. وقتي از اين انرژي مضاعف مطمئن شدم ، كه 3 شنبه وقتي داشتيم واليبال بازي ميكرديم دختراشون اومدن توپ رو از ما بگيرن بازي كنن كه ما نداديم! ولي جالب اينكه رفتن بيرون توپ فوتبال خريدن و پشت ساختمون شروع به بازي كردن! حداكثر انرژي كه دخترهاي ورودي ما صرف ميكردن اين بود كه تو كتابخونه دور هم جمع شن از لباس دختر دايي شون توي عروسي دختر خاله اشون تعريف كنن!

+ نوشته شده در ساعت 12:1 توسط مرتضی میرزایی.
یکشنبه هشتم مهر 1386
هشتاد و ششی بپا سر نخوری!

حالا خوبه درس ما ۲ سال بیشتر طول نمیکشه!

+ نوشته شده در ساعت 5:35 توسط مرتضی میرزایی.
چهارشنبه چهارم مهر 1386
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد!

امروز لوله ي توپم به سمت بچه هاي دانشكده ي خودمونه!
خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي بي معرفت هستين!
چرا؟
چرا نداره خدايي چند تا از بچه ها ميان و مطالب ما رو ميخونن؟ خيلي واسم جالب بود، چند روز پيش يكي از نزديكترين دوستام گفت وقتي داشتم در مورد يه كلمه ي محيط زيستي تو گوگل سرچ ميكردم وبلاگ تو رو صفحه ي اول اورد! در حالي كه من تا حالا 146547477542329 دفعه بهش گفتم بيا تو وبلاگ مطالبمون رو بخون ولي نيومده بود!
و خيلي ديگه از بچه ها كه اين اتفاق واسشون افتاده بود و تازه تعجب كرده بودن و به من ميگفتن فكر ميكردم وبلاگتون در پيتي يه!
اين همه مطلب علمي، خبري  تو وبلاگ هست اونوقت تو ميري ويكي پديا؟ آخه خوشگل ويكي پديا ميخواد مطلب هاي ما رو بذار تو سايتش ما اجازه نميديم(خوابش رو ببينم!)
بيايد بخونيد و نظر بديد. به خدا هر يه نظره كوتاهه شما يه دنيا اميده واسه ما.

+ نوشته شده در ساعت 20:13 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه دوم مهر 1386
تلخ یا شیرین مسئله این است!

اول ميخواستم تيتر اين پست رو بذارم :"اول مهر يادآور يك خاطره ي تلخ" ولي ديدم دلم به من اجازه ي اين كار رو نميده كه بنويسم تلخ.
پارسال همچين موقعي بود كه من اومدم اين دانشكده. شايد باورتون نشه روز اول مهر ، وقتي داشتم برميگشتم خونه كم مونده بود گريه ام بگيره! خدايا چرا من بايد محيط زيست قبول بشم؟ اصلا هم يادم نميومد چرا اين رشته رو تو برگه ي انتخاب رشته زدم. اصلا من ماله اين رشته نبودم. بيشتر رشته هايي كه من زده بودم مديريت بود و بيشتر مديريتها ، صنعتي.بعدن فهميدم كه فقط من نيستم كه اين رشته رو نديده زده بودم! به غير از بچه هاي شهرستان و كرج، ما 3 نفر بچه هاي تهران بوديم كه به هر دري زديم تا فقط از اينجا بريم! من، بابك بهمن خواه و مجتبي رفعتي. همه راه ها رو هم رفتيم از تكميل ظرفيت و تغيير رشته گرفته تا حتي كنكور دادن دوباره! ولي موفق نشديم . يعني همش وقت تلف كردن بود. و تنها نتيجش پايين اومدن معدل ترم اولمون بود.
خلاصه بعد از كلي دردسر مجبور شديم قبول كنيم كه بايد موند و محيط زيست رو ادامه داد. تنها راه هم كه به ذهن من و بابك رسيد ،اين بود كه خودمون رو بندازيم تو محيط زيست! تو دانشكده فعال باشيم تا سر خودمون رو گرم كنيم! و اومديمو اين وبلاگ رو راه انداختيم.ولي مجتبي حال و حوصله ي اين كارها رو نداشت و فقط بخودش قبولوند كه بايد بياد و بره.نميدونم اسمش رو چي ميذاريد، به اون كوچه زدن، گول زدن خود و يا بيخيالي! ما اينجا مونديم، سوختيم و ساختيم.
ولي حالا وضع من فرق كرده. حس ميكنم به اين رشته علاقمند شدم و هر كاري ميكنم كه تا مقاطع بالاي اين رشته برم. چون اين طناب سربازي از پشت دنبالمون و اگه وايسيم ميفته گردنمون!
 چاره ايي ندارم به غير از اينكه بگم:

 خداحافظ روياي شيرين رشته ي مديريت!


ولي چرا اين چيزها رو گفتم؟ چون بچه هاي وروديه 86 رو ميبينم كه تازه شروع كردن راه ما رو ميرن. بابا بخدا اينراه بيراهست! نميدونم شايد براي دخترا كه مشكل سربازي ندارن آخره راه رو آسفالت كرده باشن! ولي اگه حرف اين دوستاشون رو گوش ميدن فقط بچسبن به درسشون.

به اميد روزي كه ما هم حذف شدن كنكور رو ببينيم!

+ نوشته شده در ساعت 5:39 توسط مرتضی میرزایی.
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
امان از گلچین روزگار!

 

  آهاي تو كه بخوابي، عميق و سرد رفتي

                                                 تو قلبها سبز موندي، اگر چه زرد رفتي
كنار خاطراتم با تو هميشه خنده است

                                                  طرحي كه از تو دارم شبيه يك پرنده است


بدينوسيله درگذشت دوست و همكلاسي عزيز و گرامي مان مرحوم عليرضا تاتاري را به كليه ي دانشجويان و كارمندان دانشكده و خانواده ي محترم اين دوست عزيز تسليت عرض ميكنيم و صبر را براي  خانواده ي ايشان از خداوند منان آرزومنديم.
نميدونم چي بايد بنويسم ولي همين قدر بگم كه واقعا درسته كه از قديم گفتن خدا طاقت دوري بنده هاي خوبش رو نداره و خيلي زود اونها رو پيش خودش ميبره. جاي عليرضا هم هميشه توي كلاس ما خالي خواهد بود و ما هيچوقت اين عزيز رو فراموش نخواهيم كرد و اخلاق او بايد سرمشق همه ي ما قرار بگيره.


همچنين مصيبت وارده را به خانم پورمقدم و خانواده ي محترمشان بسبب از دست دادن بردار گرامیشان  تسلیت عرض مينماييم.

                                   
هرجا كه باشي خوبه
                         زيبا و بي غروبه
                                            غمي نداره تا هي
                                                                   به قلب تو بكوبه!
                                                                                       تو اوج هر بي كسي
                                                                                                                هميشه سبز و زنده

 بدون دلواپسي پر بزن اي پرنده!

 

                                                                  صلوات و فاتحه ي ما بدرقه ي راه اين عزيزان
                                                                 وبلاگ دانشجويي دانشجويان محيط زيست كرج

+ نوشته شده در ساعت 22:1 توسط مرتضی میرزایی.
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
تولدت مبارک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مرتضی جان تولدت مبارک

 

 این چنین روزی بود که با تولد تو زمین جان تازه ای گرفت.

 

ورودت را به دنیا ، برای انجام کارهای بزرگ تبریک می گویم .

 

از طرف دوست و همراهت : بابک بهمن خواه

 

 

 

 

                                       

 

 

+ نوشته شده در ساعت 16:47 توسط بابک بهمن خواه.
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
از چاله ی کنکور به چاه عمیق دانشکده محیط زیست!

آلاچيق دانشكده

اينو با گوشيه خودم از آلاچيق دانشكده گرفتم خيلي جايه باصفاييه!

دست تقدير يا بهتر بگم دستان ظالم كنكور! 50 نهال تازه شكفته ي محيط زيست رو به سمت دانشكده محيط زيست كرج هل داد! بنده خداها نميدونن تو چه چاه عميقي افتادن!
راستي اين نهالهاي تازه شكفته ي محيط زيست خيلي با كلاس هستن،اين چند روزه حدود 70% وروديهاي به وبلاگ كسايي هستن كه تو گوگل در مورد رشته ي محيط زيست و آموزشكده محيط زيست كرج سرچ كردن.اين نشون ميده كه چقدر با كلاس و در عين حال بيكارند! كه دارن در مورد رشتشون تحقيق ميكنن. ما كه تا اسممون رو توي روزنامه ديديم بدون هيچ تأملي، از ترس سربازي رفتيم دانشكده و ثبت نام كرديم! فكر كنم اينها كه از الان انقدر حوصله دارن وقتي بيان تو دانشگاه از من هم بيشتر شلوغ بازي كنن خدا خودش بخير كنه!
حالا وظيفه ي ماست كه به اين نهالهاي كوچكولو آب بديم تا قد بكشن و بزرگ بشن تا شايد، اگرچه سخت بتونن پا در راه بزرگاني چون :
پروفسور مخدوم،مهندس مجنونيان ، اسكندر فيروز ، هوشنگ ضيايي ، دكتر ميگوني ،بهرام كيابي و مادر ترزا بذارن!
تعجب نكنيد مادر ترزا ، محيط زيست، نخونده ولي چون از خانوم ها اسم شخص موفقي در محيط زيست رو نميدونستم مادر ترزا كه خيلي آدم خوبي بوده نوشتم!
اين ورودي هاي قبل از ما كه به ما آب و كود درست حسابي ندادن و ما هر كودوم يه طرف رفتيم يكي شد بيل گيتس، يكي دكتر حلت ، يكي فردوسي پور ، يكي از مسخرگي شد شبيه جواد رضويان ، يكي ناقد فيلم و يكي هم مدافع حقوق بانوان در دانشكده! بعضي ها هم هميشه خواب بودن! شايد باورتون نشه بيشتر موقعها در دانشكده هر كاري انجام ميشه بجز فكر كردن به وضعيت محيط زيست! ولي من ديگه نميذارم اين ورودي 86 ها مثله ما فقط يه محيط زيستي نما باشن!

ولی نا امیدتون نکنم انقدر این دانشگاه عالی و جالبه که ۱ ماهه عاشقش میشین پس آزاد رو بیخیال بیاید اینجا بهتون قول میدم پشیمون نمیشید.

يه جاي ديگه ي دانشگاه!


جالبه كه يكي از همكلاسي هاي پيش دانشگاهي خودم كه از اون علاف هاي روزگاره! امسال توي دانشكده ي ما قبول شده البته آزاد هم قبول شده ولي من اميدوارم بياد پيش ما.
------------------------------------
در حاشيه:
اونطور كه آقاي خسرواني مسئول گروه آموزش ميگفت يكي از مشكلات اين ترم آموزشكده كمبود كلاسه! چون 4 رشته ي جديد گرفتن ، بچه هاي نيمه متمركز هنوز فارغ التحصيل نشدن ، وروديهاي جديد دارن ميان و ساختمون جديد دانشكده هنوز كامل نشده. ميخوان اتاق آقاي خسرواني رو كلاس كنن!
با اين وضعيت فكر كنم بعضي كلاسها در محيط باز و زير درخت توت پشت دانشكده برگزار بشه!


چون قرار شده تا یکشنبه مطلبی بالاتر از این پست نذاریم با خبر باشیم از اینکه:

 

فاجعه ی نفتی خلیج فارس را تهدید میکند.

 

 

 طرح عبور جاده از جنگل ابر

 

 

 بازگشت گوزن زرد به کرخه مبارک!

+ نوشته شده در ساعت 15:52 توسط مرتضی میرزایی.
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
رئیس دانشکده استعفا داد!

هفته ي پيش يكي از بچه هاي دانشكده در قسمت نظرات به ما گفته بود چرا در مورد استعفاي دكتر فاضل نمينويسيد.
بايد بگم والا ما كه خبر نداشتيم شنبه هم كه با بچه هاي وبلاگ براي انتخاب واحد رفتيم دانشكده هيچ كدوم از كارمندها هم جواب ما را ندادن و خيلي محترمانه گفتن : به تو چه!
واقعا حيف بود كه استاد بزرگي مثله دكتر فاضل از دانشكده بره من خودم كه بشخصه از شنيدن اين خبر ناراحت شدم ولي در كل بايد بگم اميد وارم در هر جا كه هستن موفق باشن.
       

                                                        بچه هاي وبلاگ نويس آموزشكده محيط زيست كرج
--------------------------------------
در حاشيه:
يه گلگي هم از كارمندهاي واحد آموزش دانشكده دارم كه وقت كلاسها رو به فجيع ترين شكل ممكن چيدن! كه هر كاري كني كل هفتت رو هواست! نميدونم چرا اينجوري كلاسها رو چيدن ولي بايد به فكر ما هم باشن، مثلا من خودم بايد 4 روز در هفته برم دانشگاه اونم فقط براي 15 واحد!
خدايا عاقبت ما دانشجوها رو بخير كن!

+ نوشته شده در ساعت 13:30 توسط مرتضی میرزایی.